گنجور

 
صغیر اصفهانی

چشم مستت همه مردم کشد از بی‌باکی

ای عجب مست که دیده است بدین چالاکی

خو از آن کرد دلم با غم عشقت که ندید

عشرتی در دو جهان خوش‌تر از این غمناکی

نه همین تیرگی از بخت من‌ آموخته شام

کز من‌ آموخته هم صبح گریبان چاکی

فلک عربده‌جو رام شود انسان را

غافل از خود مشو ای طرفه طلسم خاکی

معرفت پیشه کن ای آن که مقامی خواهی

که به جایی نرسد مرد ز بی ادراکی

دامنی در کفش البته فتد همچو صغیر

هر که در عشق نهد گام به دامن‌پاکی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

دل دیوانگیم هست و سر ناباکی

که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی

سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد

خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی

دست در دل کن و هر پرده پندار که هست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

آفت عرصه خاکی و مه افلاکی

با چنین لطف که گوید که زآب و خاکی

گر کست خواند پریزاد نه چندین عجب است

کادمیزاده ندیدیم بدین چالاکی

دام کوته نظران چون شدی ایحلقه زلف

[...]

محیط قمی

حبذا شیوهٔ رندی و خوشا بی‌باکی

خرقه آلودگی و مستی و دامن پاکی

خویشتن را هدف تیر ملامت کردن

شهره شهر شدن در صفت بی باکی

خرقه بر تن درم از شوق چو یادم آید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه