گنجور

 
محیط قمی

حبذا شیوهٔ رندی و خوشا بی‌باکی

خرقه آلودگی و مستی و دامن پاکی

خویشتن را هدف تیر ملامت کردن

شهره شهر شدن در صفت بی باکی

خرقه بر تن درم از شوق چو یادم آید

فارغ البالی ایام گریبان چاکی

گر شد آلوده به می خرقه ی ما باکی نیست

که همین شیوه یود شاهد دامن پاکی

نعمت عشق حرام است بر آن نفس پرست

که کشد بار غم دوست به اندوه ناکی

طی وادی طلب آید از آن تند قدم

که به گردش نرسد چرخ و فلک بدین چالاکی

باده نوشین در رده به شب های دراز

زدعای سحری به بود و هتاکی

طرفه مرغی است الهی دل مردان خدا

که بود معنی او عرشی و صورت خاکی

یافت زالطاف علی شاه ولایت پر و بال

ورنه این طایر خاکی نشدی افلاکی

حکم فرمای قدر، شاهسواری که قضا

دست و پا بسته شکاری بودش فتراکی

قلب ماهیت اشیاء اگر امر دهد

درد درمان شود و زهر کند تریاکی

قوهٔ مدرکه در معرفت شه چو «محیط»

معترف گشته به نادانی و بی‌ادراکی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

دل دیوانگیم هست و سر ناباکی

که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی

سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد

خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی

دست در دل کن و هر پرده پندار که هست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

آفت عرصه خاکی و مه افلاکی

با چنین لطف که گوید که زآب و خاکی

گر کست خواند پریزاد نه چندین عجب است

کادمیزاده ندیدیم بدین چالاکی

دام کوته نظران چون شدی ایحلقه زلف

[...]

صغیر اصفهانی

چشم مستت همه مردم کشد از بی باکی

ایعجب مست که دیده است بدین چالاکی

خو از آن کرد دلم با غم عشقت که ندید

عشرتی در دو جهان خوشتر از این غمناکی

نه همین تیره گی از بخت من‌ آموخته شام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه