جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسی
آخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزان
تو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پای
تو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
باختم دل بنظر بازی و غافل بودم
که بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
در هوایی که ز پرواز بماند جبریل
بچه منظور رسم من ز عروج مگسی
در محیطی که شود فلک فلک طوفانی
کی در از قعر بدامان کند این خوی خسی
گر بمنزل نرسیدی تو صغیر اینت بس
که در این قافله نالان همه دم چون جرسی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: اشعار بیانگر غم و تنهایی speaker است که به دلیل فقدان همدمی، دچار افسردگی شده است. او در میان جمعیتی که به تماشای حال پریشانش نشستهاند، احساس بیکسی میکند. وی به عواقب ناز و بازیهای دل باختگی خود اشاره کرده و میگوید که چگونه زندگیاش به این وضعیت دچار شده است. همچنین از مشکلاتی که در مسیرش وجود دارد و در مظلومیت و ناامیدیاش سخن میگوید. او به وضعیت ناامیدکنندهاش و احساسی از سرگردانی و تلخی زندگی اشاره دارد. در نهایت، او ناامید است که به کسی برسد و در این قافله بیصدای نالهها، به تنهایی به سر میبرد.
هوش مصنوعی: من به خاطر غم تنهاییام به تنگ آمدهام. ای همنفسم، چرا نمیتوانی به من برسی و به من کمک کنی؟
هوش مصنوعی: جمعی از مردم به تماشای من ایستادهاند و دست به دهانشان زدهاند. تو هرگز نپرسیدی که در این حال آشفته، چه کسی هستم.
هوش مصنوعی: حال آن کسی که از پا افتاده و خسته است را تو چه میدانی، در حالی که تو با ناز و شادی بر سوارکاری مشغول هستی؟
هوش مصنوعی: من در بازی عشق باختم و غافل بودم؛ حالا نتیجه بیپروازیام مرا به این روز انداخته است.
هوش مصنوعی: در فضای که حتی جبرئیل نیز نمیتواند پرواز کند، نشان میدهد که عروج من به اندازهی یک مگس ساده است.
هوش مصنوعی: در جایی که گرد و غبار طوفانی بهپا شده، چگونه ممکن است کسی از عمق زمین به سادگی خصلت های پایین خود را ترک کند؟
هوش مصنوعی: اگر به منزل نرسی، باید بدانی که تو هنوز کوچک هستی؛ زیرا در این قافله، همه هر دم به صدا درآمده و ناله میکنند، مثل جرس (زنگ).</br>
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی
که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
همه را زاد به یک دفعه، نه پیش و نه پسی
نه ورا قابلهای بود و نه فریادرسی
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم
چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟
در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی
[...]
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش
گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم
[...]
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
ای که انصافِ دلِ سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برود
[...]
کس ندارم که پیامی برد از من به کسی
چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی
بر کسی شیفته ام باز من خام طمع
که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی
از منش یاد نمی آید و خود می داند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.