گنجور

 
صفی علیشاه

از حسرت لعلی که در او آب حیاتست

مردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست

بر چشمه حیوان دلم از زلف تو پی برد

با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست

ز اشعار من آنانکه لب اندر لب یارند

دانند که شیرینی از آن کان نباتست

از انبته الله نباتاً حسن این راز

شد کشف کز آن شاخ نباتم حسناتست

امروز دل از حقه لعلش نکشد دست

گوئی که بر این دولتم از غیب براتست

ای دوست تو دانی وصفی آنچه بر او رفت

ز آن طره که در هر سر مویش خطراتست

بازم بهمان زلف دلاویز بود کار

در سلسله زیرا که هنوزم عقباتست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتست

آن خواجهٔ شرعست که سلطان قضاتست

آن عقل مجرد که وجود به کمالش

هم قاعده جنبش وهم اصل ثباتست

از نسبت او دولت ودین هر دو حمیدند

[...]

امیرعلیشیر نوایی

لعل تو نبات و سخنت آب حیاتست

تب خاله بران گوشه لب حب نباتست

از دیر سوی مسجد ازانم حرکت نیست

کان مغبچه در میکده شیرین حرکاتست

از صومعه خود را به خرابات فکندیم

[...]

رضاقلی خان هدایت

ذوالعرش رفیع الدرجاتی که خدا گفت

عشق است که بیرون ز حدود وز جهاتست

اندر ظلمات هوسِ نفسِ جفاجوی

دل همچو خضر آمده عشق آب حیاتست

ظلمات هواهای نفوس است سکندر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه