گنجور

 
صفی علیشاه

خیال سر زده آورد در کنار منش

ولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش

صبا چو در چمن آورد بوی پیرهنش

دریده غنچه گریبان ز حسرت بدنش

لطافت تن او ناورم بیاد مباد

که از تصور عقل آفتی رسد بتنش

ز آب و رنگ عذارش نسیم صبح مگر

بلاله گفت که خاطر شکفت در چمنش

مرا بس است تماشای زلف و عارض او

بهل بهشت برین را به سنبل و سمنش

چرا شکسته نباشد ز تاب طره او

دلی که دید بعمری شکنجه شکنش

در آتشم که حدیثش کنند انجمنی

وز آن خوشم که ندیده است کس در انجمنش

به پیش قامتت آنکس که جان سپرد بحشر

قیامت است چو از تن بر اوفتد کفنش

بزیر جامه ز روح روان لطیفتر است

نموده‌ایم بتحقیق امتحان تنش

بچین زلف تو دل بر خطا نرفت و لیک

خطا نموده مماثل بنافه ختنش

صفی سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفت

دلش قرار بجائی کجاست تا وطنش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید

که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش

لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد

هنوز ناشده از لب طروات لبنش

ظهیر فاریابی

هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش

کجا به چشم در آید شکست حال منش؟

دل شکسته اگر زلف او بیا غالی

کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش

مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

درست گشت همانا شکستگّی منش

که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش

دل شکسته بزلفش اگر برآغالی

کم از هزار نیابی بزیر هر شکنش

دگر ندید کسی تندرست زلفش را

[...]

سعدی

رها نمی‌کند ایام در کنار منش

که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش

ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

[...]

امیرخسرو دهلوی

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش

من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

کرشمه می کند و مردمان همی میرند

چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه