شمارهٔ ۳۱ - در معرفت و حکم و منقبت شاه اولیاء علی مرتضی صلواه الله والسلامه علیه گوید
آمد دم سپید دم آن ماه لشکری
تابنده تر بروی ز خورشید خاوری
زان پیشتر که سر زند از مشرق آفتاب
تابید در سراچه من ماه و مشتری
از سیم خام ساخته سروی سپید فام
بالای سرو مشک تر و لاله طری
سوسن نچیده بودم از شاخ نارون
سنبل ندیده بودم از مشک تاتری
نرگس که دیده سر زند از چنبر هلال
یا آفتاب خاوری از سرو کشمری
جز طره سیاهش بر گونه چو ماه
من اهرمن ندیدم و در خانه پری
ماند ببرده حبشی در خط تتار
آن طره تتاری بر روی بربری
هندو نشسته است بایوان آفتاب
جادو گرفته خانه اختر بساحری
سر زد ز شرق خانه این خاکسار یار
خورشید صبحدم که کند ذره پروری
در چنبر بتاب سر زلف او ببند
خورشید کارخانه این چرخ چنبری
بنشست همچو ماه که در خانه شرف
پهلوی من که بودم بر ماه مشتری
مشکوی من معاینه شد دکه تتار
از بسکه ریخت مشک تر از موی عنبری
ز آنموی تا کمر که نهادست سر بکوه
گر کوه باشد از کمر افتد ز لاغری
جان کی برد کس از کف آن ماه جنگجو
کش لاله جوشنی کند و مشک مغفری
من تشنه حال و در دهن او زلال خضر
من تلخکام و در لب او قند عسکری
نازم بنقش صورت آن بت که پای زد
بردست نقش مانوی و صنع آزری
انگشت احمدیست که زو ماه را شکاف
ابروی یار یا بسپر تیغ حیدری
شاهی که بندگان در دولتش کنند
سلطانی ملوک و گدایان مظفری
سلطان آسمان ولایت که لایزال
با اوست پادشاهی و با چرخ چاکری
از خاک کرد رایت محمودی آشکار
از گرد راه راهروان چتر سنجری
کرد استماع چرخ طنین ذباب او
بر پشت پیل هندوی از کوس نادری
ایدل ز هر گدا مطلب مکرمت که نیست
در شوره زار منبت گلهای احمری
دنیا دنیست نیست باقبالش ارتفاع
در زیر پای تست چه جوئی ازو سری
سر نه ب آستانه بار ولی امر
ای آنکه جست خواهی بر خلق سروری
ای بنده گدای در پادشاه فقر
از خاکپای کن بسر شاه افسری
موسای وقتی آن ید بیضا دراز کن
کوتاه کن فسانه فرعون و سامری
سنگی که پای تست برو دست حق زند
بر فرق آسمان کند ار با تو همسری
پیچیده کوه بر سر خارای لعل گون
پوشیده دشت بر تن دیبای ششتری
آمد گه ربیع و دم باد کیمیاست
سنگ سیاه کرد ببر جامه زری
می خور بطرف سبزه که گسترد گل بساط
تا باد مطربی کند و مرغ شاعری
بلبل بدیهه گوید با نطق بو نواس
قمری قصیده خواند باطبع بحتری
آئینه ئیست جام جم ایدل که زو بپاست
در پیش سیل حادثه سد سکندری
اسکندری تو لیک ز آب حیوه دور
می خضر کش در این ظلماتست رهبری
زان باده ولایت مطلق کزوست صاف
مرآت آفتاب وجود از مکدری
بنشان نهال صدق که آرد ببار حق
ای مستمع که مدعیانند مفتری
بر کن درخت آز و منبت که ایندو صنو
از بیخ جهل رسته و بار آورد خری
ای جد نه پدر ببر از چار مام طبع
پیوند دل که نیست درو مهر مادری
این عنصر لطیف که گنجینه خداست
در سینه تو دل بکن از جسم عنصری
قطب تو دل تو دایره مرکز ولی
بر دور مرکز خود بنمای پرگری
بفروش خویشتن که خریدی خدای را
ای بی خبر ز عالم این بیع و این شری
در کوه امر استقمت نیست سنگ کاه
تازین پل دقیق تر از موی نگذری
باید هزار بار نهی پوست مار وار
تا این حجاب ششدر نه توی بردری
جز دست مرتضی که زند مر حب ترا
گردون که آختی چو یهودان خیبری
عنتر کشست و عمرو فکن ذوالفقار امر
بگذار ایدل از سر عمروی و عنتری
سنگ عرض بریز که دریای معرفت
در راه تست و گوهر دریاست جوهری
نقاد گوهرست بمرصاد اقتصاد
دربار تست سنگ و بصد ننگ میبری
ور گوهرت بدست نیامد مبر سفال
کاین بار می نیرزد هرگز بدین کری
برخور به پند من که بود آب خضر روح
باشد کزین حیات خداداد برخوری
پر کن ز گوهر خرد انبان افتقار
تا جای خس نماند در ظرف از پری
بهر نثار پای گدایان راهرو
در راه حیدری بره انجام جعفری
سلطان عرش دل اسد غاب غیب ذات
کز قاب هر دو قوسش گامیست برتری
الحق که داد داد ولایت چنانکه داد
پیغمبر مؤید داد پیمبری
سر رشته حقایق در دست امر اوست
اینست پادشاهی واینست مهتری
ما بنده طریقت این خاک درگهیم
با دست پیش همت ما گنج قیصری
برگاه سلطنت ندهم خانقاه فقر
عرش خداست خانه با این محقری
ما را چه اعتناست بتاج شهی که هست
درویش را کلاه نمد افسر سری
خاکی که پای ما بسر اوست کیمیاست
ای سر بباد داده پی زر شش سری
دست ملوک خاک شد و گرد و ره نیافت
ما را بعطف دامن دلق قلندری
در دور ناصریست ظهور کمال من
با اینکه بی کمال بود دور ناصری
محمود نیست دوره ما را ولیک هست
بر تارک چکامه من تاج عنصری
محمود ماست حکمت غرای بی نیاز
مسعود ماست معرفت ذات تنگری
چشمم بروی شاهد و گوشم ببانگ چنگ
بر روی دست من سر آن زلف سعتری
من در خمار بودم و آن لعل میفروش
من تشنه کام و بر کف او جام گوهری
او داد من گرفته ز دم صاف تا بدرد
من تر دماغ عطسه آن جام عنبری
میخانه خانه من و می در سبوی من
بسم الله ای حریف من ار باده میخوری
ما خود صفای مست دل از دست داده ایم
جز یار مانداند آئین دلبری
دادم بدوست دل که مرا جان دهد بعشق
غافل که عشق سازدم از جان و دل بری
برد آنچه داشتم من از پای تا بسر
پنداشتم که عشق تو کاریست سرسری
اول بجسم مرده دلان فیض روح داد
بنمود عاقبت به رگ روح نشتری
ای پادشاه مطلق موجود کائنات
کی بنده بر خدای تواند ثناگری
عشق تو گلشنیست که از آتش هواش
بر خاک میچکد گل بشکفته از تری
روح تو بر اراضی عیان ماسواست
خورشید آسمان وجود از منوری
کحل الجواهر بصر آفتاب کرد
جسم تو خاک ره سپر فدفد غری
بر آن روان چرخ مدار از ملک سلام
بر این تن نهفته بخاک از خدا فری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیباییها و ویژگیهای معشوق میپردازد و از عشق عمیق شاعر به او حکایت میکند. شاعر معشوق را مانند ماه و خورشید زیبا و تابان توصیف میکند و از تجلیهای او در طبیعت و زندگی روزمره سخن میگوید. او به نقاط قوت زیبایی معشوق اشاره دارد و حسرت و شوق خود را برای وصال او بیان میکند. شعر همچنین به مضامینی همچون عشق، معرفت و حقیقت اشاره میکند و بر اهمیت آگاهی و فهم عمیق از وجود و معنای زندگی تأکید میورزد. در نهایت، شاعر به نزدیکی به خداوند و عشق مطلق اشاره میکند و نشان میدهد که عشق به معشوق در حقیقت راهی به شناخت و درک حقیقت الهی است.
هوش مصنوعی: در هنگام سپیدهدم، آن ماه زیبا به گونهای درخشانتر از خورشید بر افراز شده است.
هوش مصنوعی: قبل از آنکه آفتاب از سمت شرق طلوع کند، در خانهام نور ماه و سیاره مشتری درخشید.
هوش مصنوعی: درختی بلند و زیبا به رنگ سفید از نقرهای خام ساخته شده است که در بالای آن گلی سیاهرنگ و گلی سرخ دیده میشود.
هوش مصنوعی: من هنوز گل سوسن را از درخت نارون نچیدهام و عطر سنبل را از مشک تاتری استشمام نکردهام.
هوش مصنوعی: نرگس، گل زیبایی است که وقتی سرش را بالا میآورد، مانند دایرهای از هلال یا نور خورشید در صبحگاه میدرخشد، درست مثل سرو بلند و خوشقد و قامت کشمر.
هوش مصنوعی: غیر از موهای سیاهش که بر صورت زیبا و چون ماه من میتابد، هیچ چیز دیگری را نداشتهام و در خانهاش نیز جز زیبایی نمیبینم.
هوش مصنوعی: در خط و نشانهای جنگی، عشق و زیبایی آن دختر سیاهپوست مانند موهای تابدارش که به طرز خاصی شبیه به آن دختر بربری است، چشمها را به خود جلب میکند.
هوش مصنوعی: هندو در زیر نور آفتاب نشسته و به طور جادویی خانه ستاره را تحت تأثیر سحر قرار داده است.
هوش مصنوعی: یار خورشید صبحگاهی از سمت شرق خانهام پیدایش شد، تا بتواند ذرات را پرورش دهد و به آنها زندگی بخشد.
هوش مصنوعی: در دایرهایی که او به دور خود میچرخد، موی او را به دورابند، چرا که خورشید این دنیای گردان، زیبایی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: او مانند ماه نشسته بود، در موقعیتی خاص و در کنار من، که من نیز مانند ماه زیبای مشتری بودم.
هوش مصنوعی: بوی مشک من مورد بررسی قرار گرفت، دکان تاتاری که به خاطر ریختن مشک، بویی بیشتر از موی عنبری دارد.
هوش مصنوعی: آن مویی که تا کمر پایین آمده، همانند سر کوهی است که اگر کوه لاغر باشد، از کمرش به پایین فرو خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانسته است جانش را از دست آن ماه زیبا بگیرد؛ او مانند گلی میدرخشد و بویی خوش و دلانگیز دارد.
هوش مصنوعی: من در جستجوی حال خوب و شیرینی هستم، اما او با زبانش، همچون آبی زلال، گویی همواره در خوشی و لذتی است. در حالی که من با تلخی و ناکامی مواجه هستم و او با طعم شیرینی در لبهایش، خوشبختی را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: من به زیبایی و هنر چهره آن معشوق افتخار میکنم که با پا بر زمین نقش زده و مانند دستسازهای مانوی و هنر آزری است.
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره شده است. شاعر به طور نمادین میگوید که خط ابرو یا زیبایی یار به اندازهای دلربا و خاص است که میتواند حتی ماه را نیز تحت تأثیر قرار دهد. همچنین، اشاره به تیغ حیدری نشاندهنده قدرت و شجاعت است، که به نوعی به زیبایی و دلاوری پیوند میخورد. این بیت به زیبایی و تاثیرگذاری عشق و زیبایی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: سلطانی که در دوران حکومتش، افراد عادی مانند گدایان و فقرا نیز احساس بزرگی و آزادی کنند، واقعاً یک رهبر بزرگ و شایسته است.
هوش مصنوعی: پادشاه آسمان و ولایت که همیشه در کنار اوست، به عنوان فرمانروای جهان شناخته میشود و عالم به او خدمت میکند.
هوش مصنوعی: پرچم محمود از خاک بیرون آمد و در برابر مسافران را میپوشاند، همچون چتر سنجر.
هوش مصنوعی: صدای چرخ و آواز زنبور را شنید، در حالی که بر پشت فیل هندی نشسته بود و از نواهای نادر لذت میبرد.
هوش مصنوعی: در این بیت به نوعی اشاره به نداشتن ارزش و زیبایی در محیطی خشک و عاری از لطف و خوبی است. گوینده بیان میکند که از کسانی که در وضعیت پایینتری قرار دارند، توقع خوشرفتاری و محبت ندارد، چرا که در دنیای بیثمر و خالی از زیباییهای واقعی، چیزی برای ارائه و عرضه وجود ندارد. گلهای احمری نمادی از زیبایی و لطافت هستند که در محیط نامناسبی نمیتوانند رشد کنند.
هوش مصنوعی: دنیا فقط یک مکان است و خوشبختی در آن به بالا رفتن و پیشرفت وابسته است. تو جستوجو نکن که چه چیزی از آن میتوانی به دست آوری، چون در واقع آنچه نیاز داری زیر پای توست.
هوش مصنوعی: به درگاه حکمرانی و جایگاه بزرگواران وارد نشو، ای کسی که میخواهی در میان مردم، بزرگ و سرور باشی.
هوش مصنوعی: ای عزیز، تو که در درگاه پادشاهی به درخواست و توسلی هستی، از تمام سختیهای فقر و تنگدستی غصه نخور و به جای آن، خود را با افتخار و عزت در سایه قدرت و بزرگی او قرار بده.
هوش مصنوعی: موسا زمانی که دستش را به سوی آسمان دراز کرد و معجزهاش را نشان داد، داستان فرعون و سامری را به پایان رساند.
هوش مصنوعی: هر سنگی که زیر پای تو قرار دارد، به دست خدا میتواند بر آسمان برخورد کند، اگر تو با کسی همسری.
هوش مصنوعی: کوهی بلند بهصورت پیچیده در آمده است و بر روی زمین دشتهای سرخ رنگی است که مانند پارچهای زیبا بر تن آن پهن شدهاند.
هوش مصنوعی: زمان بهار فرا رسیده و نسیم خوشبو همچون عطر گرانبها است. سنگ سیاه به جواهر زری تبدیل شده و جامه زربفت را به تن میکند.
هوش مصنوعی: به سمت سبزه برو و از گلها لذت ببر، تا بادی بیوزد که موسیقیدان را به جوانی برساند و پرندهای به شعر سرودن مشغول شود.
هوش مصنوعی: پرندهای که به صورت بداهه شعر میخواند، با سخنوری خود تا حدی میسازد که قمر هم قصیدهای را با حال و هوای خاصی میخواند.
هوش مصنوعی: آینهایست که تصویر حقیقت را نشان میدهد و در برابر حوادث زندگی، همچون سدّی محکم ایستاده است.
هوش مصنوعی: تو اسکندر بزرگی، اما از آب حیات دور هستی؛ خضر که در این تاریکیها رهبری میکند، در واقع همان کسی است که میتواند تو را هدایت کند.
هوش مصنوعی: از نوشیدن بادهای که از ولایت مطلق میآید، واقعیتی روشن و صاف مانند آینهای است که نور وجود را بدون کدورت نشان میدهد.
هوش مصنوعی: نهال صداقت را بکار، که حق را به بار میآورد. ای شنونده، بدان که مدعیان دروغگو هستند.
هوش مصنوعی: درختانی که نماد آز و تنش هستند را از ریشه بزن و قطع کن، زیرا هر دو به خاطر نادانی و بیخبری رشد کردهاند و تنها میوهای که میدهند، چیزی جز بیارزشی نیست.
هوش مصنوعی: ای جد، نه پدر، از چهار مادر طبع (محبت) محبت را از دل ببر، زیرا در آن مهر مادری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: این عنصر نازک و ارزشمندی که از وسایل خداوند است، در وجود تو قرار دارد. از قید و بند جسم مادی خود آزاد شو.
هوش مصنوعی: قلب تو محور اصلی زندگیات است، اما در اطراف این محور خود باید به حرکت و فعالیت ادامه دهی.
هوش مصنوعی: خودت را بفروش، چرا که تو با این کار به خدا دست مییابی. ای کسی که از حقیقت این معامله و این دنیای مادی بیخبری!
هوش مصنوعی: در کوهستان راهی مستقیم وجود ندارد و سنگها به اندازه کاه نرم و بیثبات هستند. باید با دقت بیشتری از پل عبور کنی، به اندازهای که نرمی موی انسان را هم حس کنی.
هوش مصنوعی: برای عبور از موانع و رسیدن به حقیقت، باید بارها و بارها تلاش کرد و سختیها را پشت سر گذاشت تا بتوان پردههای پنهانی را کنار زد و به درک واقعی رسید.
هوش مصنوعی: جز دستان مرتضی، کسی نمیتواند تو را در آغوش بگیرد، همچنان که یهودیان، خیبر را در محاصره قرار دادند.
هوش مصنوعی: بیت به یک مبارزه و جنگ اشاره دارد و درباره این است که افرادی چون عمرو و عنتر در حال نبرد هستند. در اینجا، به نظر میرسد که جنگجویان باید به یکدیگر حمله کنند و از ابزارهای خود، مانند ذوالفقار، برای پیروزی استفاده کنند. به طور کلی، مضمون بیت بر روی قدرت و شجاعت در مبارزه تمرکز دارد.
هوش مصنوعی: سنگهایی که در مسیر قرار دارند را کنار بزنید، زیرا دریای دانش و معرفت در پیش روی شماست و در این دریا گوهرهای ارزشمندی نهفته است.
هوش مصنوعی: نقدی که بر اثرات و جنبههای اقتصادی دربار وارد میشود، مانند گوهر و ارزشمند است، اما در حالی که تو با ننگ و عیب بسیاری، در حال بردن آن زیبایی و ارزش هستی.
هوش مصنوعی: اگر به گوهری دست نیازی، سفال را هم نباید در دست بگیری؛ چون این بار ارزشش را ندارد که به خاطرش خود را پایین بیاوری و با چیزهای بیارزش درگیر شوی.
هوش مصنوعی: به نصیحت من توجه کن، زیرا آب حیات مانند روحی است که از این زندگی الهی بهرهمند میشود.
هوش مصنوعی: کوشش کن که انبان افتخار خود را با گوهر فکری پر کنی، تا در دل و وجودت جایی برای چیزهای بیارزش باقی نماند.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به اهمیت و ارجمندی خدمت به نیازمندان و گدایان اشاره دارد و بیان میکند که در راههای حق و شناخت، باید به افراد نیازمند توجه کرد و به آنها کمک کرد. در واقع، شاعر میخواهد بر ارزش نیکوکاری و خدمت به انسانها تأکید کند.
هوش مصنوعی: سلطان عرش، دل بزرگی دارد که از عالم غیب و رازهای وجود نشأت میگیرد و در نگاهی به دو قوس وجود، میتوان برتری و پیشرفتش را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: به راستی که حق، به پاس ولایت، همانطور که پیغمبر مؤید را به مقام نبوت رساند، به ما نیز عطا نمود.
هوش مصنوعی: راستها و حقیقتها تحت فرمان اوست. این همان معنا و نشانهای از سلطنت و بزرگواری است.
هوش مصنوعی: ما پیرو راه و روش این سرزمین هستیم و با اراده و تلاش خود، به ثروت و شکوه خاصی دست مییابیم.
هوش مصنوعی: من سلطنت و قدرت را به خانقاه فقر و نیاز که در واقع عرش خداست، نخواهم داد؛ زیرا این مکان با تمام سادگیاش از هر جای بزرگی ارزشمندتر است.
هوش مصنوعی: ما به تاج و تخت پادشاهان اهمیت نمیدهیم؛ چون درویشها هم سرشان کلاهی دارند، هرچند که ساده و بیآرایش باشد.
هوش مصنوعی: خاکی که زیر پای ما قرار دارد، بسیار با ارزش و گرانبهاست، ای کسی که برای مال و زر، به راحتی خود را تحت فشار قرار دادهای.
هوش مصنوعی: دستهای قدرتمند پادشاهان به خاک افتاد و در این مسیر، ما نتوانستیم راهی پیدا کنیم، مگر اینکه با دامن درویشی همراه شویم.
هوش مصنوعی: در زمان ناصرالدین شاه، با وجود اینکه آن دوره خود به نقصها و کمالها آشنا بود، من به کمال خود رسیدم.
هوش مصنوعی: محمود در زمان ما وجود ندارد، اما اثر من همچنان با نبوغ و زیبایی خود درخشندگی دارد.
هوش مصنوعی: محمود نماد حکمت و دانایی است که بینیاز از نقص و کمبود است، و مسعود نمایانگر آگاهی و شناخت عمیق خداوند میباشد.
هوش مصنوعی: چشمم به تماشای معشوق معطوف است و صدای چنگ در گوشم میپیچد. بر روی دستانم تنها سر زلف او قرار دارد.
هوش مصنوعی: در حالتی مستی به سر میبردم و آن فروشندهی لبهای سرخ، من را با تشنگیام تنها گذاشته بود و در دستانش جامی از گوهر داشت.
هوش مصنوعی: او چیزی را که من از نفس صاف گرفتهام، به من میدهد تا درد من را تسکین بخشد و عطسهام را شبیه عطر آن جام کند.
هوش مصنوعی: محل زندگی من میخانه است و در ظرف من شراب وجود دارد. به نام خدا، ای دوستان، اگر مینوشی، همراه من باش.
هوش مصنوعی: ما خود لذت عشق و شوری که در دل داشتیم را از دست دادهایم و فقط یاد و خاطرهی معشوق باقی مانده که نشانگر آداب محبوبی است.
هوش مصنوعی: دل را به دوستی سپردم که جانم را به من هدیه دهد، اما در عشق غافل بودم، زیرا خودم از جان و دل، عشق را ساخته بودم.
هوش مصنوعی: تمامی آنچه را که داشتم از سر تا پا، از عشق تو خیال کردم که کار سادهای است.
هوش مصنوعی: در ابتدا روح زندگی را به جسم مرده بخشید و در نهایت، تأثیر آن را در رگهای زندگی نمایان ساخت.
هوش مصنوعی: ای پادشاه بزرگ و تمام وجود عالم، چه زمانی بندهای میتواند تو را ستایش کند؟
هوش مصنوعی: عشق تو مانند باغی است که از گرمای محبتش بر خاکش گلهای تازهای میروید و میشکفد.
هوش مصنوعی: روح تو بر زمینهای نمایان غیر خدا است و خورشید آسمان وجود، از نور تو میتابد.
هوش مصنوعی: چشمهی زیبایی تو همچون نور خورشید است که جان میبخشد. جسم تو همچون خاکی است که در برابر گرد و غبار و سختیها محافظت میکند و در عین حال گویی همچون دارویی ارزشمند است.
هوش مصنوعی: بر آن روح که در گردش است، از فرمانروایی سلام بفرست بر این بدنی که در خاک پنهان شده و از خدا نشأت گرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای اَبر بهمنی که به چشم من اندری
تن زن زمانکی و بیاسای و کم گری
این روز و شب گریستن زاروار چیست
نه چون منی غریب و غم عشق برسری
بر حال من گری که بباید گریستن
[...]
برگ گل سپید به مانند عبقری
برگ گل دو رنگ به کردار جعفری
برگ گل مُوَرَّدِ بشکفتهٔ طری
چون روی دلربای من، آن ماه سعتری
پوشیده مشگ ز ابر سیه چرخ چنبری
کافور بر گرفت ز که باد عنبری
از گل زمین شده چو تذروان هندوی
وز ابر آسمان چو پلنگان بربری
از سنگ خاره گشت گلاب و عرق روان
[...]
ای فال گیر کودک فالم ز روی تو
با روشنایی مه و با سعد مشتری
هستت ز نخ بلورین گوی و در آن بلور
پیدا خیال حسن لطیفی و دلبری
دارند صورت پری اندر بلور و تو
[...]
ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری
ای نجم شرق و غرب ترا گشته مشتری
در جرم عقل طبعی و در جسم عدل جان
بر شخص فضل دستی و بر عرض حق سری
اقبال را به همت بهتر طلیعه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.