گنجور

 
سعیدا

چو نیست معنی باطن به تخت و جاه ملاف

نشین به روی حصیر ای دلا و زر می باف

تو در طریق کسی رو که «ما عرفنا» گفت

مکن پرستش اغیار را چو عبدمناف

زیارت دل افتادگان این ره کن

که هر نفس به خدا کعبه می رود به طواف

طریق امن ره بیخودی و قلاشی است

که این گروه به امر خدا شدند معاف

ز بس فسرده دلی ای مرید خواب شدی

چو پنبه در گرو بستر و رهین لحاف

چه کعبه ای است خدایا دلم که هر دو جهان

نمی دهم ره و هر دم همی کنند طواف

شمار عقد نفس کن نه مهرهٔ تسبیح

که نقد عمر چنین می رود بسی به خلاف

تو ای خلاصهٔ گنجینهٔ خدای کریم

در این خزینه گشا چشم خویش شو صراف

هر آن که بر سر این توده خاک پا نگذاشت

نمی رسد قدمش بر رکاب روز مصاف

اگرچه یار مبراست از دو کون بگوی

که پاکبازی عشاق را دهد انصاف

هر آن که هست به وجهی معیشتی دارد

مرا بغیر جمال تو نیست وجه کفاف

کنم به فکر، سعیدا شکر ز شیر جدا

اگرچه فرق ندانم میان قاف ز کاف

 
 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
ابوالمؤید بلخی

شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف

مه و خور است همانا به باغ در صراف

مولانا

بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف

ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ

ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم

[...]

سعدی

نه هرکه قوّتِ بازویِ منصبی دارد

به سلطنت بخورد مالِ مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوانِ درشت

ولی شکم بدَرَد چون بگیرد اندر ناف

صوفی محمد هروی

دو یار همدم و یک شیشه ای ز باده صاف

اگر رسد به تو این آرزو زهی الطاف

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
جامی

به از کدورت زهد ریاست باده صاف

بیار باده که بالای طاعت است انصاف

کجاست خانه آن ماه خانگی که کنیم

ز شوق صاحب خانه به گرد خانه طواف

غلام پیر مغانم که لطف مشرب او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه