گنجور

 
سعیدا

رمزی است این که شمع فروزنده می کند

بر حال خویش گریه به ما خنده می کند

نازم به فکر شمع و صفای ضمیر او

روشن چراغ مردهٔ خود زنده می کند

آزاد می کند ز دو کونش نگاه عشق

آن را که در محبت خود بنده می کند

مانی تصوری [چو تو] خواهد کشد بدل

او را خیال عکس تو شرمنده می کند

در چشم جود، خرمن طاعت به نیم جو

زاهد چرا ذخیرهٔ آینده می کند

در دل هوای زلف، سعیدا گرفته جا

زان رو خیال های پراکنده می کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

حسنت که ذره را مه تابنده میکند

برقی است تا چراغ کرا زنده میکند

من کیستم که لطف تو خواند سگ خودم

مار ا کمال لطف تو شرمنده میکند

خود را بظل عشق رسان کاین همای بخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه