گنجور

 
سعیدا

به هنگام دعا زاهد نظر بر آسمان دارد

امید دانهٔ گندم مگر از کهکشان دارد

چه گویم با چنان شوخی که در نظارهٔ اول

خدنگ ناز و چشم مست و تیغ بی امان دارد

به جان طور آتش از تجلای تو پیدا شد

ز دست توست هر داغی که در دل آسمان دارد

ز بیداد تو در پیش که گویم چون تو می دانی

دلم از خنجر ناز تو زخم بی نشان دارد

سعیدا هر کمالی را زوالی در کمین باشد

که هر سودی که ماه نو کند آخر زیان دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

گویند به بَلاساغون، تُرکی دو کمان دارد

وَر زآن‌دو یکی کم شد، ما را چه زیان دارد؟

ای در غم بیهوده، از بوده و نابوده

کاین کیسه‌ی زَر دارد، وآن کاسه و خوان دارد

در شام اگر میری، زینی به کسی بخشد

[...]

ناصر بخارایی

آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد

راز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد

زلفش که چو سنبل روی از باد همی‌پیچد

سر بر من آشفته از ناز گران دارد

آن شوخ که با هرکس چون لاله قدح گیرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه