گنجور

 
سعیدا

فتادگی چو نگین، نقش دلنشین من است

شکستگی چو رقم صفحهٔ جبین من است

نمی رود ز دلم لذت فراموشی

همیشه حرف الف درس اولین من است

در آن جهان که خزان و بهار را ره نیست

بهشت، یک چمن ساحت زمین من است

ز بسکه دست ندامت به یکدگر زده ام

غبار دور زمان گرد آستین من است

ز دست خویش سعیدا کجا گریز کنم

همیشه نقش قدم در پی کمین من است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
میرداماد

گر زمهر بتی دل به قصد کین من است

سپاه فتنه دگر باره در کمین من است

دلا بگو دگر این گرد راه جلوه کیست

که همچو نور فروزنده در جبین من است

به شرع عشق مسلمان نیم،تف دوزخ

[...]

فروغی بسطامی

شب جدایی تو روز واپسین من است

که نالهٔ هم نفس و گریه هم نشین من است

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم

که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است

به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه