گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۹۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حضوری داشتم شب با خیالش

که در خاطر نمی آمد وصالش

پریرویی که من جویای اویم

اشارت بر نمی دارد هلالش

گل از شبنم کند در یوزه چشم

که گردد محو خورشید جمالش

کند درلامکان خاکسترش سیر

به هر خرمن که زد برق جلالش

به چندین رنگ هرساعت برآید

بهار از انفعال رنگ آلش

اگر گوهر شود همچشم با او

دهد گرد یتیمی خاکمالش

ازان رخسار چون گل چشم بد دور

که از شبنم بود عبن الکمالش

الفها سینه شهباز دارد

ز شرم چهره پر خط و خالش

زبان شکر جای سبزه روید

به هر جا سایه اندازد نهالش

به صحرا افکند چون نافه مشک

ز وحشت سایه را وحشی غزالش

به کف دارد کمند آسمان گیر

زمین از سایه نازک نهالش

کلاه از فرق گردون می رباید

سر هر کس که گردد پایمالش

به چشم ذره شب را روز کرده است

فروغ آفتاب بی زوالش

دل آیینه ها راآب کرده است

ز شوخی برق حسن بی مثالش

که دارد زهره تکلیف ،صائب ؟

نیابد بی تکلف گر خیالش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام