گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۲۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر پرده که از چهره مقصود برافتاد

شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد

چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویز

هر چند که ملک دل ما مختصر افتاد

آماده پیچ وخم بسیار شو ای دل

کز زلف مرا کار به موی کمرافتاد

کو حوصله دیدن و کو چشم تماشا

گیرم که نقاب از گل روی تو برافتاد

اندیشه معشوق نگهبان خیال است

عاشق نتواند به خیال دگر افتاد

با فیض سحرگاه دل تنگ چه سازد

رحم است به موری که به تنگ شکرافتاد

زاهد که گذشت از سر دنیا پی فردوس

مسکین ز هوایی به هوایی دگر افتاد

چون غنچه محال است که دلتنگ بماند

کار دل هرکس که به آه سحر افتاد

یکبارگی افتاد کلاه خرد از سر

روزی که به بالای تو ما را نظر افتاد

در غنچه دل خرده جان پرده نشین شد

در سینه زبس داغ تو بر یکدگر افتاد

از لذت دیدار خبردار نگردد

چشمی که چو آیینه پریشان نظر افتاد

از سینه برآید دل پر آبله صائب

در بحر نماند چو صدف خوش گهر افتاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

outis نوشته:

amazing

کانال رسمی گنجور در تلگرام