گنجور

 
ادیب صابر

رئیس و سید شرق و خراسان

جمال تو سعادت را سعادت

چو خواهی کت سعادت بیش گردد

همی کن مر سعادت را اعادت

همه شغل تو در علم است و در عدل

دو بینم یا اضافت یا افادت

زبان تو نعم گویی است کز جود

نگویی لا به جز لای شهادت

شگفتی نیست کز همت به محشر

ببخشی برگنه کاران عبادت

اگر فعل از ارادت حاصل آید

هنر فعل است و کلک تو ارادت

ز لفظ بکر تو زاید معانی

عجب باشد ز دوشیزه ولادت

تو داری در علو مدح معلا

معالی را چه باشد زین زیادت

بدین ذکر و بدین نظم و بدین نطق

چو من نایند اهل استفادت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عسجدی

ز بس خونها که می ریزی به غمزه

شمار کشتگان ناید به یادت

گر از خون ریختن شرمت نیاید

ز رنج غمزه باری شرم بادت

مسعود سعد سلمان

دل از دولت همیشه شاد بادت

که ما شادیم تا بینیم شادت

تو آنی کز خرد چیزی نماندست

درین گیتی که آن ایزد ندادت

ستوده سیرت و پاکیزه طبعت

[...]

خاقانی

فلک در نیکوئی انصاف دادت

سرگردن کشان گردن نهادت

جهان از فتنه آبستن شد آن روز

که مادر در جهان حسن زادت

جهانی نیم کشت ناوک توست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه