گنجور

 
سعدی

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ‌افکن و پیل‌تن

گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من،

نکردی در این‌روز بر من جفا

که تو شیرمردی و من پیرزن

 
 
 
مشکلات اینترنت
حکایت شمارهٔ ۶ به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
حکایت شمارهٔ ۶ به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم