گنجور

غزل ۶۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فریاد من از فراق یار است

وافغان من از غم نگار است

بی روی چو ماه آن نگارین

رخسارهٔ من به خون نگار است

خون جگرم ز فرقت تو

از دیده روانه در کنار است

درد دل من ز حد گذشته‌ست

جانم ز فراق بی‌قرار است

کس را ز غم من آگهی نیست

آوخ که جهان نه پایدار است

از دست زمانه در عذابم

زان جان و دلم همی فکار است

سعدی چه کنی شکایت از دوست

چون شادی و غم نه برقرار است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

صدیق تعریف » فراق » تصنیف فریاد

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وشایق نوشته:

با سلام ( کس را ز غم من اگهی نیست اوخ که جهان نه بایدارست ) ( این رشته من وتو ز عالم گسستنی است ای مرغ تیز بر قفس تن شکستنی است ای هرز گرد بیهده گوی ذرنگ چیست این کوره راه عمر نه جای نشستنی است بگذر از این جهان که نه چیزیست دیدنی بیمانه ایست خالی و جامیشکستنی است خود خواهی تو دانه و فکر و خیال دام زین دام و دانه جسم و روان تو خستنی است اسوده صوفیی که ز بند من و تو رست راه سلامت اری از این بند رستنی است ……. )

داود نوشته:

به نظر من در مصرع اول بیت چهارم بهتر است فعل “گذشتست” به صورت “گذشته ست” نوشته شود

ستاره نوشته:

چه زیبا بود این غزل…

کانال رسمی گنجور در تلگرام