گنجور

غزل ۶۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فریاد من از فراق یارست

و افغان من از غم نگارست

بی روی چو ماه آن نگارین

رخساره من به خون نگارست

خون جگرم ز فرقت تو

از دیده روانه در کنارست

درد دل من ز حد گذشتست

جانم ز فراق بی‌قرارست

کس را ز غم من آگهی نیست

آوخ که جهان نه پایدارست

از دست زمانه در عذابم

زان جان و دلم همی فکارست

سعدی چه کنی شکایت از دوست

چون شادی و غم نه برقرارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.