گنجور

غزل ۲۴۴

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یار با ما بی‌وفایی می‌کند

بی‌گناه از من جدایی می‌کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا

جای دیگر روشنایی می‌کند

می‌کند با خویش خود بیگانگی

با غریبان آشنایی می‌کند

جوفروش است آن نگار سنگدل

با من او گندم نمایی می‌کند

یار من اوباش و قلاش است و رند

بر من او خود پارسایی می‌کند

ای مسلمانان به فریادم رسید

کان فلانی بی‌وفایی می‌کند

کشتی عمرم شکسته‌ست از غمش

از من مسکین جدایی می‌کند

آنچه با من می‌کند اندر زمان

آفت دور سمایی می‌کند

سعدی شیرین سخن در راه عشق

از لبش بوسی گدایی می‌کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید محمد زضا نوشته:

(قلاشست) این یعنی چی ؟

مینا نوشته:

برادر خوبم سید محمدرضاقلاشست همان قلاش است میباشد و قلاش هم همان کلاش که حتما میدانید به معنی حیله گرو رند است

سید محمد زضا نوشته:

شرمنده از بی سوادی.

امین کیخا نوشته:

سید درود به تو همین که بخوانی درمیابی درود پاکان به تو

مینا نوشته:

سید جان همین که میخوانی یعنی بیسواد نیستی ومثل خیلی از ما دچار بیدقتی هستی و نوشتن اسمت بصورت محمدزضامهر تاییدیست بر حرفهایم،به قول یکی از دوستانم برخوان تا برهی

آرام نوشته:

با سلام
معنای مصرع دوم بیت هشتم ( آفت دور سمایی) را میخواستم! ممنون

ناشناس نوشته:

یعنی آفت دور آسمانی :))))))

ناشناس نوشته:

قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی

ناشناس نوشته:

آن چه با من می‌کند اندر زمان
آفت دور سمایی می‌کند

آفت دور سماوی= بدبیاری-کم شانسی-بخت پریشان
آنچه بر من میگذرد از پریشانی و بخت پریشان من است

خاقانی:
همه کارم ز دور آسمانی
چو دور آسمان شد زیر و بالا

نیلوفر نوشته:

درود. لطفا معنی بیت (جوفروشست آن نگار سنگ دل….) را شرح دهید.با تشکر

7 نوشته:

جوفروشست آن نگار سنگ دل
با من او گندم نمایی می‌کند
یارم وانمود میکند با من مهربان است ولی اینجور نیست او ریاکار است و نامهربان
جوفروش گندم نما=ریاکار

حسین ۱ نوشته:

نیلوفر گرامی
در تأئید فرمایش ۷ ، عطار نمونه ی زیبایی ارائه کرده :
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفت شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی”

آن شیخ را گندم نمای جو فروش دانسته،
چون به خلوت میرود آن کار دیگر می کند.
زنده باشید

نیلوفر نوشته:

تشکر از توضیح شما بزرگواران

م ، س نوشته:

دوستان ، کتاب شعری به دستم رسید به نام ” هلهله “
دیدم غزلی دارد به همین مضمون به نام ”درمان“ بخوانید
درمان
آن سیه مو طره ی گیسو پریشان می کند
زان پریشانی ِما را هم دو چندان می کند
گاه گاهی بر لب بام آید و گویی زند
دل اگر گویست ناز خود چو چو گان می کند
گاه در کویش مرا می بیند اما همچو ماه
روی را در هاله ای چون ابر پنهان می کند
کفر زلفش روی ما از مسجد و منبر گرفت
حال بازی با شکنج زلف ِ ایمان می کند
دیدمش در باغ با ناز فراوان در گذر
در قیاس ِ قد خود سرو خرامان می کند
چشم مستش طعنه بر مستی ساغر می زند
گوییا سودا ، نها ن با می فروشان می کند
غمزه ای گر میکند این عادت مادام اوست
این عجب هر باره این دل را خروشان میکند
دل مدامم گوش می پیچد ، خدا را چاره ای
این صنم لطفی کجا با خرقه پوشان می کند
آن نسیمی را که بوی زلف او آورده بود
گفتم این مشکین درون سینه طوفان می کند
نوش داروییست گفت این نافه برخونین دلان
چون طبیبان سحر ها رندانه بر جان میکند
گفتمش بنگر ” نیا “ را حال و روزش را ببین
عاشق شیدا و یا دیوانه درمان میکند ؟
مانا باشید

مسعود نوشته:

غزل زیبایی ست
..
کفر زلفش روی ما از مسجد و منبر گرفت
حال بازی با شکنج زلف ِ ایمان می کند
..
مرسی م ، س گرامی

پریشان روزگار نوشته:

در باره گدایی بوسه ، با شیخ هم رای نیستم، می باید
می دزدید ،چه میگویند:
دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتی است
که اگر بازستانند ، دو چندان گردد!!

کانال رسمی گنجور در تلگرام