آنکه از جان و جهان دوستترش میدارم
نور چشم است از آن در نظرش میدارم
جان رسیده است به لب بو که به تن بازآید
این توقع ز لب چون شکرش میدارم
بوسهای چند ز یاقوت لبش میجویم
طمعی چند به آن سیمبرش میدارم
خاک راهی که به آن نعل سمندش برسید
توتیای بصر و تاج سرش میدارم
عجب این است که هرچند کند دشمنیام
باز صدباره از آن دوستترش میدارم
دل سودازده قربان غمش خواهم کرد
زآن شب و روز به خون جگرش میدارم
روح عطارصفت تا نفس بازپسین
بر درش نالم و این دردسرش میدارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.