گنجور

 
روح عطار

آنکه از جان و جهان دوست‌ترش می‌دارم

نور چشم است از آن در نظرش می‌دارم

جان رسیده است به لب بو که به تن بازآید

این توقع ز لب چون شکرش می‌دارم

بوسه‌ای چند ز یاقوت لبش می‌جویم

طمعی چند به آن سیم‌برش می‌دارم

خاک راهی که به آن نعل سمندش برسید

توتیای بصر و تاج سرش می‌دارم

عجب این است که هرچند کند دشمنی‌ام

باز صدباره از آن دوست‌ترش می‌دارم

دل سودازده قربان غمش خواهم کرد

زآن شب و روز به خون جگرش می‌دارم

روح عطارصفت تا نفس بازپسین

بر درش نالم و این دردسرش می‌دارم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب