آنکه از جان و جهان دوستترش میدارم
نور چشم است از آن در نظرش میدارم
جان رسیده است به لب بو که به تن بازآید
این توقع ز لب چون شکرش میدارم
بوسهای چند ز یاقوت لبش میجویم
طمعی چند به آن سیمبرش میدارم
خاک راهی که به آن نعل سمندش برسید
توتیای بصر و تاج سرش میدارم
عجب این است که هرچند کند دشمنیام
باز صدباره از آن دوستترش میدارم
دل سودازده قربان غمش خواهم کرد
زآن شب و روز به خون جگرش میدارم
روح عطارصفت تا نفس بازپسین
بر درش نالم و این دردسرش میدارم