گنجور

 
روح عطار

پایدار ای دل کنون کز دست بیرون رفت یار

چاره کارم کنید ای دوستان کافتاد کار

دامنم پرارغوان می‌گردد از خوناب اشک

از کنارم تا گرفته است آن گل خندان کنار

تا به آب دیده بنشانم غبار خاطرش

هر شبی بر خاک کوی او بگریم زار زار

از درم بازآی تا جان بر تو افشانم روان

جان شیرین بهر این روزی چنین آید به کار

گر نمی‌آری گذاری بر سر بالین من

روزی آخر بر سر خاکم گذر کن زینهار

ای عزیزان در جهان کس دیده باشد همچو من

عاشقی سرگشته‌ای دل‌خسته‌ای دور از دیار

روح عطار است زار ای دوست دور از روی تو

چون نباشد زار هر کاو هست دور از روی یار

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب