گنجور

 
روح عطار

تا دلم با غم هجران تو دارد یاری

همه شب همدم من نیست کسی جز زاری

در شب تیره غم روی تو و ناله زار

می‌کند این دل پردرد مرا دل‌داری

تا شنیدم که طبیب دل بیمارانی

آرزویی دگرم نیست به جز درمانی

بار هجران تو بس نیست که بر جان من است

که به هر گوشه کسی طعنه زند سرباری

لعل درپوش گهرپاش تو تا کرد حدیث

می‌کند دیده غم‌دیده من درباری

روح عطار شد از زندگی خود بیزار

تا شنیده است که بیزاری از این بازاری

در میان خط سبز آن لب میگون چه خوش است

مثل او نیست در این دور به شیرین کاری

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب