گنجور

 
رفیق اصفهانی

زان نور دو دیده تا شوم دور

شد دور زهر دو دیده ام نور

ای کشور مهر از تو ویران

ای خطه ی جور از تو معمور

تا چند من و رقیب باشیم

بی تو مغموم و با تو مسرور

فرهاد که کند کوه در دهر

شیرین که فکند در جهان شور

در عشق چو من نبود شهره

در حسن چو تو نبود مشهور

جز حرف تو جز شمائل تو

یارب من خسته جان مهجور

گر بشنوم و ببینم ای ماه

گوشم کر باد و دیده ام کور

منعم کند ار ز عشق زاهد

منعش نکنم که هست معذور

داند شب و روزم آنکه دیده

روزان سیه شبان دیجور

از سیمبران چسان خورد بر

نه زر دارد رفیق و نه زور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای یار سرود و آب انگور

نه یار منی به حق والطور

معزول شده است جان ز هرچه

داده است بر آنت دهر منشور

می گوی محال ز آنکه خفته

[...]

امیر معزی

از خلد گرفت بوستان نور

پیرایه و جامه یافت از حور

جامه ز حریر و حُلّه دارد

سرمایه ز لعل و درّ منثور

بودند چهار مه درختان

[...]

عبدالقادر گیلانی

ای قصر رسالت تو معمور

منشورِ رسالت از تو مشهور

خدّام ترا غلام گشته

کیخسرو کیقباد و فغفور

در جمله کائنات گویند

[...]

مولانا

نزدیک توام مرا مبین دور

پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار

کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه