لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که دارد
آب حیات و ما را لب تشنه می گذارد
لب تشنه ام فتاده در وادیی که ابرش
آبی به غیر آتش بر تشنگان نبارد
بی خوابیم چه داند شبهای هجر آن ماه
تا روز آنکه هر شب اختر نمی شمارد
پیشت نمی گذارند ما را و نیست یاری
کانجا ز روی یاری پیغام ما گذارد
پیوسته بود ما را تخم امید در گل
هرگز نشد که از خاک این دانه سر برآرد
دارد دلی رفیقت از عشق یار [و] آن دل
تسکین نمی پذیرد تا جان نمی سپارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان احساسات و ناکامیهای خود میپردازد. او میگوید که محبت و زیباییهای دلخواهش از خود او نمیآید و فقط از دیگران میتواند سرچشمه بگیرد. جسمش تبدیل به خاک شده و دلش پر از غم است. هرچند عمرش را صرف آرزوها و تلاش برای دستیابی به عشق کرده اما در نهایت به این نتیجه رسیده که ممکن است به خواستهاش نرسد. شاعر از دل خود میخواهد که از محبت به معشوق دست بردارد زیرا آن زیباییها و خواستهها به سادگی به دست نمیآید. در نهایت اشاره میکند که با وجود تلاش برای رهایی از غم و درد، هنوز نمیتواند از آنها فرار کند.
هوش مصنوعی: ما تشنه لب هستیم و ناله میزنیم از اینکه آن کسی که آب حیات را در اختیار دارد، ما را با لبهای تشنه تنها میگذارد.
هوش مصنوعی: من در جایی افتادهام که هرگز بارانی غیر از آتش برای تشنگان نمیبارد و من هم گرسنه و تشنهام.
هوش مصنوعی: ما نمیدانیم در شبهای دوری از آن ماه، چه بر ما میگذرد؛ تا روزی که هر شب، ستارهها را نمیشماریم و خواب ما از بین میرود.
هوش مصنوعی: آنها اجازه نمیدهند که ما به تو نزدیک شویم و هیچ یاری هم در آنجا نیست که به خاطر دوستی، پیام ما را به تو برساند.
هوش مصنوعی: ما همیشه در دل خود امیدوار بودیم، اما هرگز شاهد رشد و شکوفایی آن امید نبودیم.
هوش مصنوعی: دل رفیقت به خاطر عشق محبوبش در آرامش نیست و او نمیتواند آرامش پیدا کند تا زمانی که جان خود را فدای آن عشق نکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلبر هنوز ما را از خود نمیشمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد
جانم فدای زلفش تا خون او بریزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد
جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد
[...]
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد
[...]
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید
بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد
حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد
[...]
در صیدگاه دنیا هر کس که هوش دارد
جز عبرت آنچه باشد صید حرم شمارد
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد
در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت
تا ابر دیدگانم بر نوگلی نیارد
هر کاو که عکس ساقی در جام می ببیند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.