گنجور

 
رفیق اصفهانی

آنکه ما را شیوهٔ تعلیم جز یاری نداد

شیوهٔ یاری ترا تعلیم، پنداری نداد

داد درس دلبری بی مهر استادت ولی

بی مروت هرگزت تعلیم دلداری نداد

آنکه دادت این همه خوبی چه بد دید از جفا

کاین همه خوبی ترا داد و وفاداری نداد

جور کن کز بازوی پرزور و طبع پرغرور

ایزدت بهر چه اسباب جفاکاری نداد

از وفا زین بی وفایان کس وفاداری ندید

ورنه چون من هیچ کس داد جفاکاری نداد

کشت بخت من نگشت از گریه خرم گرچه آب

کشته ای را اینقدر آب ابر آزاری نداد

وصل او یک شب به خوابم دست داد اما رفیق

حاصل آن خواب عمری غیر بیداری نداد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد

دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد

آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور

قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد

آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه