به رهی چو پادشاهان گذر آن پسر ندارد
که ز عاشقان سپاهی سر رهگذر ندارد
سر ما و خاک راهش ز سر نیازمندی
اگر او ز ناز دارد سر ما و گر ندارد
دل سنگ رخنه سازم به فغان دل چه سازم
به تو سنگدل که آهم به دلت اثر ندارد
چه بلاست عشقت ای گل که به باغ و راغ مرغی
نبود چو من که خاری ز تو در جگر ندارد
به بهای بوسه ای جان به تو می فروشم از من
بجز این متاع نفع ار نکند ضرر ندارد
خبری که عشق گوید به زبان غیر با تو
مشنو کز این سخن ها دل من خبر ندارد
سحری رفیق باشد ز قفای هر شب اما
شب ما سیاهروزان ز قفا سحر ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و دلتنگی ناشی از فراموشی و جدایی میگوید. او به یاری و محبت ماهی اشاره میکند که هرگز به یاد او نیامده و این موضوع برایش طبیعی است که در خانهی درویش، شاهی حضور ندارد. شاعر از زنده بودن عشق و یاد محبوب سخن میگوید، اما هیچ یک از تلاشهایش برای ارتباط و بیان احساسش به نتیجه نمیرسد. او در نهایت از گم شدن دوستان و ناکامی در عشق صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که این امور طبیعیاند.
هوش مصنوعی: در مسیری که پادشاهان میروند، آن پسر به تنهایی نمیتواند از میان عاشقان و سپاه آنها عبور کند. او وسعت و قدرتی برای پیشروی در این راه ندارد.
هوش مصنوعی: اگر او به نیاز ما توجهی نشان دهد، ما برای او سرزمین خود را فدای راهش میکنیم، ولی اگر به ما ناز کند و بیاعتنا باشد، باز هم سر ما به سوی اوست.
هوش مصنوعی: دل من را به شدت میفشارد و با صدای آه خود، میخواهم نشان دهم که چقدر دلم شکسته و ناراحت است. اما تو، ای دل سنگی، تأثیری از این درد و نالهها نمیپذیری و بیاعتنا به احساسات من باقی میمانی.
هوش مصنوعی: عشق تو ای گل، چه عذابی برای من است که در باغ و دشت هیچ پرندهای به اندازه من نمیتواند به تو نزدیک شود و هیچ زخم و درد و ناراحتی از تو در دل ندارد.
هوش مصنوعی: من جانم را به قیمت یک بوسه به تو میفروشم، و اگر جز این چیزی از من نفعی نباشد، ضرر هم ندارد.
هوش مصنوعی: هرگز به حرفهایی که عشق به غیر از زبان خودت میزند گوش نکن، چرا که دل من از این صحبتها بیخبر است.
هوش مصنوعی: دوستی صبحگاهی همیشه پشت سر هر شب حاضر است، اما شبهای ما تاریک و بینور است و صبحی برای ما ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
[...]
دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد
سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی
نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد
کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی
[...]
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد
خط ما غبار هم نیست که به کس رسد پیامش
قلم شکستهٔ رنگ، غم نامهبر ندارد
دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم
[...]
سر کوی اوست جایی که صبا گذر ندارد
چه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد
چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابل
اگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد
شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشاید
[...]
تو که خفتهای به راحت دل تو خبر ندارد
که شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.