گنجور

 
رفیق اصفهانی

به رهی چو پادشاهان گذر آن پسر ندارد

که ز عاشقان سپاهی سر رهگذر ندارد

سر ما و خاک راهش ز سر نیازمندی

اگر او ز ناز دارد سر ما و گر ندارد

دل سنگ رخنه سازم به فغان دل چه سازم

به تو سنگدل که آهم به دلت اثر ندارد

چه بلاست عشقت ای گل که به باغ و راغ مرغی

نبود چو من که خاری ز تو در جگر ندارد

به بهای بوسه ای جان به تو می فروشم از من

بجز این متاع نفع ار نکند ضرر ندارد

خبری که عشق گوید به زبان غیر با تو

مشنو کز این سخن ها دل من خبر ندارد

سحری رفیق باشد ز قفای هر شب اما

شب ما سیاه‌روزان ز قفا سحر ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم

[...]

فیض کاشانی

دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد

سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد

هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی

نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد

کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی

[...]

بیدل دهلوی

چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد

سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد

خط ما غبار هم نیست‌ که به‌ کس رسد پیامش

قلم شکستهٔ رنگ‌، غم نامه‌بر ندارد

دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم

[...]

مشتاق اصفهانی

سر کوی اوست جایی که صبا گذر ندارد

چه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد

چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابل

اگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد

شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشاید

[...]

طبیب اصفهانی

تو که خفته‌ای به راحت دل تو خبر ندارد

که شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه