گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 
پروین اعتصامی
پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید
 

ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می‌بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می‌نتوان کردن

از چشم عقل قصهٔ پیدا را

دیدار تیره‌روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی

پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می‌نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن

این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی

نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند

پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

آموزگار خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد

نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار بند صبر و مدارا را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن (مضارع مسدس اخرب مکفوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف-ش نوشته:

۱-بیت۴۰ بگذاشتیم لؤلؤ لا لا را درست است
۲-ابیات زیر حکایت از دید عرفانی وبلند پروین دارد:
انباز ساختیم وشریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
آموزگارخلق شدیم اما
نشناختیم خود الف وبا را
بت ساختیم در دل وخندیدیم
بر کیش بد برهمن وبودا را

پاسخ: با تشکر از شما، در مورد شماره ۱ کلمه‌ی «لل» با صورت درست آن «لؤلؤ» جایگزین شد.

سجاد نوشته:

قصیده ی بسیار زیبا و قشنگیه
به عنوان یک محصل رشته ی ادبیات ابیات ۴۱ به بعد را خیلی دوست دارم

مهلا نوشته:

قصیده ای فوق العاده بود .و موعظه های زیادی از این قصیده گرفتم.

Faisal نوشته:

خیلى زیبا و عالى

سعید نوشته:

بسیار زیبا بود. تشکر از لطفتون به خاطر قرار دادن این اشعار فوق العاده زیبا و پر معنی شاعران بزرگ*

امین کیخا نوشته:

بیم ، هراس و ترس می باشد اما بیمه از ان ریشه نیست و فارسی نیست و هندی می باشد

امین کیخا نوشته:

در اوستا واژه( این) را ایتا میگفته اند که با it انگلیسی یکیست ( ان )را اوته می گفته اند

سلمان نایین نوشته:

بسیار قسنگ بود

سلمان نایین نوشته:

سلام بسیار زیبا بود

ناشناس نوشته:

سلام خیلی لذت بردم

جاوید نوشته:

من برداشتم اینه که مخاطب اصلی این شعر اول همسر خانوم پروین هست و بعد خود ایشان و نهایتا درسی برای عام.

جاوید نوشته:

برداشت من اینه که مخاطب اصلی این شعر همسر خانوم پروین هست . بعد خود ایشان و نهایتا درسی برای عام. هرکس با این برداشت موافقه پیام بزاره

شمس الحق نوشته:

برداشت من اینست که مخاطب اصلی این شعر اول همسر خانم پروین هستند ، سپس خود ایشان ونهایتاً درسی برای عام . هر کس با این نظر موافق است ، لطفاً پیام بگزارد .

کمال نوشته:

باسلام وشب بخیرنکته ای رولازم میدونم دررابطه بااین قصیده درج کنم که حتی شایدهیچ ربطی به ان نداشته باشد،البته موضوع قابله ربط اینه که مادرمحله خودمان بزرگراهی داریم که به پروین اعتصامی معروف است(اصفهان)وبازبوستانی هم درمحدوده همین بزگراه میباشدکه یک مجسمه باهمان جوانی ویک روسری برسرازاین شاعردرمقابل این جای تفریحی بیاداین شاعربناء نهاده اند،،،،،،،،،بهر،،،
حال یاداین شاعرایرانی مونءث یادباد.

شب خوش

مهدی نوشته:

انقدر زیباست اشک آدم درمیاد که ما چه آدمایی داشتیم با چه نبوغی

روفیا نوشته:

پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را

روفیا نوشته:

حنظل هندوانه ابوجهل است که مزه تلخی دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام