گنجور

غزل شمارهٔ ۷۶

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی تو نکردیم به جایی نشست

با تو نشستیم به هر جا که هست

صورت خوب از چه به گیتی بسیست

چشم مرا مثل تو صورت نبست

لاف نخستین «بلی» می‌زنم

روز نخستین که تو گویی:«الست»

زلف سیه را به ازان می‌شکن

ورنه بسی دل که بخواهد شکست

موی برست از کف امید ما

وز کف موی تو نخواهیم رست

هر که کند گوش به گفتار تو

بس که به گفتار بخواهد نشست

ای که ز من صبر طلب میکنی

خود چو منی را چه بر آید ز دست؟

پند، که بی‌بادهٔ صافی دهی

کی شنود عاشق دردی پرست؟

اوحدی از عشق تو دیوانه شد

گر دگری می‌شود از عشق مست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام