گنجور

غزل شمارهٔ ۷۰۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عارف چو بحر باید: لب خشک و رخ گشاده

بر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده

از خاک در گذشته، افلاک در نوشته

یک باره روح گشته، تن را طلاق داده

چون عاشقان جانی،در حال زندگانی

هفتاد بار مرده، هشتاد بار زاده

آهنگ کار کرده، تن را حصار کرده

وین نفس خوار کرده، چون خاک اوفتاده

آفاق را سترده، انفس مگس شمرده

رخت از ازل ببرده، رخ در ابد نهاده

هر کثرتی که دیده، در سلک خود کشیده

از جملگان بریده، در وحدت ایستاده

چون لوح ساده کرده دل را ز جمله نقشی

پس نام او نوشته بر روی لوح ساده

خود را شمرده با او چون صفر در عددها

او را بدیدهٔ در خود چون می ز جام باده

دایم بسان پسته، خندان و دل شکسته

ز اسب وجود جسته، چون اوحدی پیاده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام