گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

معراج ما به روح و روان بود صبح دم

دیدار ما به دیدهٔ جان بود صبح دم

آن دلفروز پرده برانداخت همچو روز

از چشم غیر اگرچه نهان بود صبح دم

چون فکرتم ز انفس و آفاق در گذشت

پرواز من برون ز جهان بود صبح‌دم

با جبرئیل عقل روانم، که شاد باد،

از رفرف دماغ روان بود صبح دم

جایی رسید فکرم و بگذشت، کندرو

روح‌القدس کشیده عنان بود صبح دم

طاوس جانم از هوس منتهای وصل

بر شاخ سدره جلوه کنان بود صبح دم

دریافتم ز قرب مکانی و منزلی

کان جانه منزل و نه مکان بود صبح دم

اندیشها که وهم هراسنده کرده بود

با شوق گفتنم نه چنان بود صبح‌دم

و آن سودها که نفس هوس پیشه جمع داشت

در کوی عشق جمله زیان بود صبح دم

او خود ثنای خود به خودی گفت: کاوحدی

از وصف حال کند زبان بود صبح‌دم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام