گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم

بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم

نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی

بر ورق سینه جز نقش تو ننگاشتم

تا بتو پرداختم خلوت دل را تمام

سایهٔ خود نیز را مشغله پنداشتم

چاه که می‌ساختند بر ره من دلبران

پیش زنخدان تو جمله بینباشتم

شد ز جفای تو دل پرخلل و خون، ولی

من ز جفا هر چه شد ناشده انگاشتم

تشنهٔ لعل توام دیگر ازان می‌دهد

زلف چو شام تو از خون جگر چاشتم

من بتو امیدوار، تا بر شادی خورم

خود همه اندوه بود، تخم که من کاشتم

گر چه برافراشتم سر به هنر در جهان

در قدمت می‌نهم سر که برافراشتم

گوش دلم تا شنید نام ترا کافرم

از سخن اوحدی گر خبری داشتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام