گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق را پا و سر پدید نشد

زین بیابان خبر پدید نشد

جز دل دردمند مسکینان

ناوکت را سپر پدید نشد

همه چیز از تو بود و در همه چیز

جز تو چیزی دگر پدید نشد

خبری شد عیان من از فکر

وز عنایت خبر پدید نشد

هر که پیش تو جان نکرد ایثار

از وجودش اثر پدید نشد

تا تو منظور بیدلان نشدی

هیچ صاحب نظر پدید نشد

اوحدی، چاره‌ای بکن خود را

کز تو بیچاره‌تر پدید نشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام