گنجور

 
 
زنده‌رود
مجیرالدین بیلقانی

ساقی ز صراحی می گلگون می ریخت

مطرب گه زخمه در مکنون می ریخت

فصاد و طبیب گشته بودند بهم

این نبض همی گرفت و آن خون می ریخت

فتحعلی‌شاه

خاقان که ز هجرت اشک گلگون می‌ریخت

وز تیغ غمت ز چاک دل خون می‌ریخت

خونی که ذخیره داشت اندر دل ریش

دیدم که ز چشم خویش بیرون می‌ریخت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه