گنجور

 
 
گنجور رومیزی
اوحدالدین کرمانی

دوش این چشمم که دُرّ مکنون می ریخت

تا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت

دُرّی که به سالها به جمع آمده بود

دامن دامن زدیده بیرون می ریخت

فتحعلی‌شاه

خاقان که ز هجرت اشک گلگون می‌ریخت

وز تیغ غمت ز چاک دل خون می‌ریخت

خونی که ذخیره داشت اندر دل ریش

دیدم که ز چشم خویش بیرون می‌ریخت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه