گنجور

 
عنصری

آمد آن رگ زن مسیح پرست

شست الماسگون گرفته بدست

طشت زرّین و آب دستان خواست

بازوی شهریار را بربست

نیش بگرفت و گفت عز علیک

این چنین دست را که یارد خست

سر فرو برد و بوسه ای بر داد

وز سمن شاخ ارغوان بر جست

 
 
گوهر
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عنصری

گرد پرگار چرخ مرکز بست

شبه مرجان شد و بلور جمست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه