برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست
در این هوا اگر از تن برون کنندم پوست
بنه به چشم من ای سرو دلنشین پایی
که دل نشینی سرو از ستادن لب جوست
مبین به چشم کم ای مدعی به طره یار
کمند جان من است این اگر به چشم تو موست
مبال این همه زاهد، به ورد یارب خویش
نظر نمای که ذکر قلندران یاهوست
به تیغ ناز کشد کاش، یار «عمان » را
که زندگی ابد یافت هر که کشته اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره ارتباط عاشقانه و وابستگی عاطفی است. شاعر در تحسین زیبایی و دلنشینی محبوبش صحبت میکند و از احساسات عمیق خود نسبت به او میگوید. او با اشاره به زهد و ریاضتکشی برخی افراد، به نوعی تأکید میکند که عشق و زیبایی واقعی ارزشمندتر از دعا و ذکرهای صرف است. در انتها، شاعر به مرگ در عشق اشاره میکند و اینکه کشته شدن در راه عشق، به نوعی زندگی ابدی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: هرگز از فکر و دلخوشی صحبت با دوست خارج نمیشوم، حتی اگر در این شرایط سخت، پوست تنم را هم از من جدا کنند.
هوش مصنوعی: ای سرو خوشچهره، نگاهی به چشمانم بینداز، چراکه زیبایی تو از طراوت و زلالی آب سرچشمه میگیرد.
ای مدعی، طره و موی یار من را دست کم نگیر زیرا مانند کمندی جان من را اسیر خود کرده است. هرچند این طره به چشم تو فقط موی معمولی است یا هرچند مو در چشم تو مو است (یعنی چشم تو درست نمیبیند)
هوش مصنوعی: زیاد به زهد و دینداری خود نبالید، بلکه به یاد خدا و عبادت خود تمرکز کنید، زیرا ذکر و یاد قلندران، مردان آزاد و بیتظاهر، از جنس دیگری است.
هوش مصنوعی: کاش یار عمان با ناز و زیبایی خود را به تیغ (شمشیر) بکشد، زیرا هر کسی که به عشق او جان بدهد، زندگی ابدی خواهد یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است
که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست
[...]
صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست
خیال بین که مرا بر خیال میدارد
من آن نیام که بدانستمی خیال از دوست
چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من
[...]
یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسب
ولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست
یکیست ناکس و بد اصل و بد رگ و مردود
بهر کجا که رود صدهزارش نیکو گوست
سئوال کردم ازین سر ز پیر دانائی
[...]
درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست
که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست
دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی
به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست
تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است
[...]
فراغتیست مرا از جهان و هرچه در اوست
چه باک دارم از اندیشههای دشمن و دوست
مرا اگر چو سخن خلق در دهان گیرند
غریب نیست صدف دایماً پر از لولوست
کسی که از بد و نیک زمانه دست بشست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.