گنجور

 
نورعلیشاه

نه این زمان ز می جلوه تو من مستم

که سالهاست از این باده کهن مستم

دراین بهار ندانم بسر چها دارم

که دیگران بچمن جرعه نوش و من مستم

اگر نه بلبل زارم چرا بفصل بهار

ز آب و رنگ گل و نکهت چمن مستم

روم بکعبه و دیر و بسوزم این زنار

که آن صنم نکند همچو برهمن مستم

ز چین طره نماید چو نافه بخشائی

کند ز غالیه چون آهوی ختن مستم

زهی حکایت عشقی که بعد چندین سال

کند ز قصه شیرین و کوهکن مستم

لب از عصاره انگورتر چرا سازم

کنونکه نور نمود از می سخن مستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

چو لاله گون شوی از باده، در چمن مستم

چو مشک بیز کنی طره، در ختن مستم

دل برهمنم، از سایهٔ صنم داغم

دماغ بلبلم از نکهت چمن مستم

نه شکل سبحه شناسم نه صورت محراب

[...]

سلیم تهرانی

چو عندلیب نه از باده ی کهن مستم

فریب نکهت گل کرده در چمن مستم

نسیم کوی تو در باغ می برد هوشم

خیال روی تو دارد در انجمن مستم

ترا ندیده به وصف تو عشق می بازم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه