اگر چه رفتی و کشتی ز دوریت ما را
بیا که جز تو نخواهیم خونبها یارا
نظر ز صورت زیبا بگو بپوشاند
کسیکه گفت بپوشان جمال زیبا را
بجز نیاز ز رعنا قدان نخواهی دید
اگر بناز دهی جلوه قد رعنا را
کسیکه کشتی آسودگی بساحل راند
هراس و وهم چه داند غریق دریا را
اگر چه فرقت یوسف ز غصه کردش پیر
دوباره ساخت جوان وصل او زلیخا را
همان ربود دل و دین ز وامق بیدل
که داد حسن و بلاغت عذار عذرا را
نظر ز دیده خالد هم او کند بر خویش
که ساخت آینه روی خویش سلما را
گرم ز دست نیاید که بوسم او را دست
چه نور به که زنم بوسه آن کف پا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن به بیان احساسات شخصی شاعر درباره دوری و جدایی از محبوبش میپردازد. شاعر از غم و اندوه ناشی از جدایی میگوید و خواستار بازگشت محبوب است. او تأکید میکند که زیبایی و جذابیت محبوب به حدی است که هیچچیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود. شاعر همچنین به قدرت عشق و تأثیر آن در زندگی اشاره میکند و به یادآوری داستانهای عاشقانه کلاسیک مانند یوسف و زلیخا و وامق و عذرا میپردازد. شعر در نهایت به حسرت و اشتیاق به برقراری دوباره ارتباط با محبوب اشاره دارد.
هوش مصنوعی: با اینکه تو رفتی و ما را از دوری خود دلتنگ کردی، اما بیا و برگرد، زیرا جز تو کسی را نمیخواهیم.
هوش مصنوعی: به زیبایی ظاهری توجه نکن، زیرا کسی که زیبایی را پنهان میکند، خود را در معرض دید دیگران قرار نمیدهد.
هوش مصنوعی: اگر به زیبایی و جذابیت دختری که قدش بلند و خوشاپنیاست توجه نکرده باشی، هرگز نخواهی توانست او را ببینی. اگر او را مورد توجه قرار بدهی، زیبایی و جاذبهاش بیشتر نمایان میشود.
هوش مصنوعی: آدمی که به آرامش و راحتی رسیده و به ساحل زندگی رسیده، هیچ درکی از درد و ترس کسانی که در دریا غرق شدهاند، ندارد.
هوش مصنوعی: هرچند جدایی یوسف او را دچار غم کرده بود، اما آن غم سبب شد تا پیر دوباره جوان شود و وصال او با زلیخا را رقم بزند.
هوش مصنوعی: دل و دین بیدل را همانی ربود که زیبایی و فصاحت را به چهره عذرا بخشید.
هوش مصنوعی: خالد به زیبایی خود نگاه میکند و همچون آینهای که چهرهاش را نشان میدهد، به خود امیدوار است.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم او را از نزدیک ببوسم، پس چه سودی دارد که دستش را ببوسم؟ بهتر است بوسهام را به کف پای او نثار کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.