گنجور

 
نورعلیشاه

یاری که وداعم ننمود و بسفر رفت

گو رو بسلامت که ز راه تو خطر رفت

تا پیش نظر بود مرا نور بصر بود

نورم ز بصر رفت چو از پیش نظر رفت

آن شوخ جفا پیشه که هیچم بوداعی

ننواخت دم رفتن و از شهر بدر رفت

زد تیر غمی بر دل ریشم که ز زخمش

خوناب جگر بر رخم از دیده تر رفت

او راست چه تیر نظر از ما شد و ما را

قد خم چو کمان شد ز غم و عمر بسر رفت

بس تلخ شد از حنظل هجرش دهن من

یکباره برون از دهنم طعم شکر رفت

ای باد بیاور ز رخش سرمه خاکی

تا سرمه کند نور که نورش ز بصر رفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

عمرم همه با صوت نی و چنگ بسر رفت

وز سیلی عشق آنهمه از گوش بدر رفت

من سوختم از عشق و ترا هیچ خبر نیست

وز ناله من در همه آفاق خبر رفت

این سیل سرشک آخرم از ضعف چنان کرد

[...]

میرزاده عشقی

دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سر رفت

باد همه در رفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه