گنجور

 
اهلی شیرازی

عمرم همه با صوت نی و چنگ بسر رفت

وز سیلی عشق آنهمه از گوش بدر رفت

من سوختم از عشق و ترا هیچ خبر نیست

وز ناله من در همه آفاق خبر رفت

این سیل سرشک آخرم از ضعف چنان کرد

کز دیده یکی قطره بصد خون جگر رفت

هش دار که بس مرغ جگر سوخته از آه

افروخت چراغ گل و بر باد سحر رفت

بر گریه اهلی چه زند خنده که مسکین

دیگ دلش از آتش شوق تو بسر رفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نورعلیشاه

یاری که وداعم ننمود و بسفر رفت

گو رو بسلامت که ز راه تو خطر رفت

تا پیش نظر بود مرا نور بصر بود

نورم ز بصر رفت چو از پیش نظر رفت

آن شوخ جفا پیشه که هیچم بوداعی

[...]

میرزاده عشقی

دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سر رفت

باد همه در رفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه