گنجور

 
نورعلیشاه

سرپا برهنگان که دم از کبریا زنند

مردانه پای بر سر کبر و ریا زنند

مستان که میکشند سبوی بساط عیش

ساغر کشان شیشه غم را صلا زنند

گر بینواست دل زنوا مطربان عشق

هر گوشه نغمه بمقام نوا زنند

دست از جهان کشیده گدایان کوی دوست

بر تخت و تاج قیصر و فغفور پا زنند

خلوت گزیدگان سرا پرده قبول

کی دست رد بسینه مرد خدا زنند

شاهنشهان کشور تجرید از فنا

هر صبح و شام خیمه بملک بقا زنند

گمگشتگان که طالب راه هدایتند

دست طلب بدامن آل عبا زنند

آنانکه برده حسرت دنیا بزیر خاک

سربرکنند و نعره واحسرتا زنند

روشندلان که نور علی هست کامشان

مردانه گام در ره صدق و صفا زنند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند

رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند

خط وجود را قلم قهر درکشند

بر روی هر دو کون یکی پشت پا زنند

چون پا زنند دست گشایند از جهان

[...]

صائب تبریزی

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

چون موج پشت دست به آب بقا زنند

دور قدح به مرکز ما می شود تمام

در محفلی که ساغر مرد آزما زنند

هر قطره ایش پرده خواب دگر شود

[...]

صفای اصفهانی

آنانکه دم ز دولت فقر و فنا زنند

بر پادشاهی دو جهان پشت پا زنند

مستان یار کوس انالباقی آشکار

منصور وار بر سر دار فنا زنند

با پای سیر وادی هستی کنند طی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه