چو صبح از خواب نوشین سر برآورد
هلاک جان شیرین بر سر آورد
سیاهی از حبش کافور میبرد
شد اندر نیمهره کافوردان خرد
ز قلعه زنگییی در ماه میدید
چو مه در قلعه شد زنگی بخندید
بفرمودش به رسم شهریاری
کیانی مهدی از عود قماری
گرفته مهد را در تخته زر
بر آموده به مروارید و گوهر
به آیین ملوک پارسی عهد
بخوابانید خسرو را در آن مهد
نهاد آن مهد را بر دوش شاهان
به مشهد برد وقت صبحگاهان
جهانداران شده یکسر پیاده
به گرداگرد آن مهد ایستاده
قلم ز انگشت رفته باربد را
بریده چون قلم انگشت خود را
بزرگامید خُرد امید گشته
به لرزانی چو برگِ بید گشته
به آواز ضغیف افغان برآورد
که ما را مرگ شاه از جان برآورد
پناه و پشت شاهان عجم کو؟
سپهسالار و شمشیر و علَم کو؟
کجا کان خسروِ دنیاش خوانند؟
گهی پرویز و گه کسراش خوانند
چو در راه رحیل آمد روارو
چه جمشید و چه کسری و چه خسرو
گشاده سر کنیزان و غلامان
چو سروی در میان شیرین خرامان
نهاده گوهرآگین حلقه در گوش
فکنده حلقههای زلف بر دوش
کشیده سرمهها در نرگس مست
عروسانه نگار افکنده بر دست
پرندی زرد چون خورشید بر سر
حریری سرخ چون ناهید در بر
پسِ مهدِ مَلِک سرمست میشد
کسی کان فتنه دید از دست میشد
گشاده پای در میدانِ عهدش
گرفته رقص در پایانِ مهدش
گمان افتاد هر کس را که شیرین
ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین
همان شیرویه را نیز این گمان بود
که شیرین را بر او دل مهربان بود
همه ره پایکوبان میشد آن ماه
بدینسان تا به گنبدخانه شاه
پس او در غلامان و کنیزان
ز نرگس بر سمن سیمابریزان
چو مهد شاه در گنبد نهادند
بزرگان روی در روی ایستادند
میان دربست شیرین پیش موبد
به فراشی درون آمد به گنبد
در گنبد به روی خلق در بست
سوی مهد ملک شد دشنه در دست
جگرگاه ملک را مهر برداشت
ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت
بدان آیین که دید آن زخم را ریش
همانجا دشنهای زد بر تن خویش
به خون گرم شست آن خوابگه را
جراحت تازه کرد اندام شه را
پس آورد آنگهی شه را در آغوش
لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش
به نیروی بلند، آواز برداشت
چنان کان قوم از آوازش خبر داشت
که جان با جان و تن با تن بپیوست
تن از دوری و جان از داوری رست
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب
مبارک باد شیرین را شکر خواب
به آمرزش رساد آن آشنایی
که چون اینجا رسد گوید دعایی
کهالهی تازه دار این خاکدان را
بیامرز این دو یار مهربان را
زهی شیرین و شیرینمردن او
زهی جان دادن و جان بردن او
چنین واجب کند در عشق مردن
به جانان جان چنین باید سپردن
نه هر کهاو زن بوَد، نامرد باشد
زن آن مرد است که او بیدرد باشد
بسا رعنا زنا کهاو شیرمرد است
بسا دیبا که شیرش در نورد است
غباری بر دمید از راه بیداد
شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد
بر آمد ابری از دریای اندوه
فرو بارید سیلی کوه تا کوه
ز روی دشت بادی تند برخاست
هوا را کرد با خاک زمین راست
بزرگان چون شدند آگه ازین راز
برآوردند حالی یکسر آواز
که احسنت ای زمان و ای زمین زِه
عروسان را به دامادان چنین ده
چو باشد مطرب زنگی و روسی
نشاید کرد ازین بهتر عروسی
دو صاحبتاج را همتخت کردند
درِ گنبد بر ایشان سخت کردند
وز آنجا باز پس گشتند غمناک
نوشتند این مثل بر لوح آن خاک
که جز شیرین که در خاک درشت است
کسی از بهر کس خود را نکشته است
منه دل بر جهان کاین سردْ ناکس
وفا داری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مرد را این سفله ایام؟
که یک یک باز نستاند سرانجام؟
به صد نوبت دهد جانی به آغاز
به یک نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پایی طلسمی پیچ پیچی
چو افتادی شکستی هیچ هیچی
درین چنبر که محکم شهربندیست
نشان ده گردنی کهاو بیکمندیست!
نه با چنبر توان پرواز کردن
نه بتوان بند چنبر باز کردن
درین چنبر، گشایش چون نماییم؟
چو نگشادهست کس، ما چون گشاییم؟
همان به کاندرین خاک خطرناک
ز جور خاک بنشینیم بر خاک
بگرییم از برای خویش یکبار
که بر ما کم کسی گرید چو ما زار
شنیدهستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جهانسوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست؟
بگفتا چشمِ کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جانِ دمساز
به هم خو کردهاند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنایی
همیگریم بدان روز جدایی
رهی خواهی شدن کان ره درازست
به بیبرگی مشو، بیبرگ و سازست
به پایِ جان توانی شد بر افلاک
رها کن شهربند خاک بر خاک
مگو «بر بام گردون چون توان رفت؟»
توان رفت ار ز خود بیرون توان رفت
بپرس از عقل دوراندیش گستاخ
که «چون شاید شدن بر بام این کاخ؟»
چنان کهز عقل فتوی میستانی
علَم برکش بر این کاخ کیانی
خِرد شیخالشیوخ رایِ تو بس
ازو پرس آنچه میپرسی نه از کس
سخن کهز قول آن پیر کهن نیست
برِ پیران وبال است، آن سخن نیست
خرد پای و طبیعت بندِ پایست
نفَس یکیک چو سوهان بندسایست
بدین زرینحصار آن شد برومند
که از خود برگرفت این آهنینبند
چو این خصمان که از یارت برآرند
بر آن کارند که از کارت برآرند
ازین خرمن مخور یک دانه گاوَرس
بر او میلرز و بر خود نیز میترس
چو عیسی خر برون بر زین تنی چند
بمان در پای گاوان خرمنی چند
ازین نُه گاوپشت ِ آدمیخوار
بُنه بر پشت گاو افکن زمینوار
اگر زُهره شوی چون بازکاوی
درین خرپشته هم بر پشت گاوی
بسا تشنه که بر پندار بهبود
فریب شورهای کردش نمکسود
بسا حاجی که خود را ز اشتر انداخت
که تلخک را ز ترشک باز نشناخت
حصار چرخ چون زندانسراییست
کمر در بسته گِردش اژدهاییست
چگونه تلخ نبوَد عیشِ آن مرد؟
که دَم با اژدهایی بایدش کرد
چو بهمن زین شبستان رخت بربند
حریفی کردنت با اژدها چند؟
گرت خود نیست سودی زین جدایی
نه آخر ز اژدها یابی رهایی ؟!
چه داری دوست آنکش وقتِ مردن؟
به دشمنتر کسی باید سپردن
به حرمت شو کزین دیر مسیلی
شود عیسی به حرمت خر به سیلی
سلامت بایدت؟ کس را میازار
که بد را در عوض تیز است بازار
از آن جنبش که در نشوِ نبات است
درختان را و مرغان را حیات است
درختافکن بوَد کمزندگانی
به درویشی کشد نخجیربانی
علَم بفکن که عالم تنگنایست
عنان درکش که مَرکب لنگپایست
نفس بردار ازین نایِ گلو تنگ
گره بگشای ازین پایِ کهن لنگ
به ملکی در چه باید ساختن جای؟
که غل بر گردن است و بند بر پای
ازین هستی که یابد نیستی زود
بباید شد به هست و نیست خشنود
ز مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند همراه تو تا گور
روَند این همرهانْ غمناک با تو
نیاید هیچ کس در خاک با تو
رفیقانت همه بدساز گردند
ز تو هر یک به راهی باز گردند
به مرگ و زندگی در خواب و مستی
تویی با خویشتن هر جا که هستی
ازین مشتی خیالِ کاروانزن
عنان بِستان علَم بر آسمان زن
خلاف آن شد که در هر کارگاهی
مخالف دید خواهی بارگاهی
نفس کاو بر سپهر آهنگ دارد
ز لب تا ناف میدان تنگ دارد
بده گر عاقلی پرواز خود را
که کُشتند از تو بِهْ صد بار صد را
زمین کز خون ما باکی ندارد
به بادش ده که جز خاکی ندارد
دلا منشین که یاران برنشستند
بنه بر بند که ایشان رخت بستند
درین کشتی چو نتوان دیر ماندن
بباید رخت بر دریا فشاندن
درین دریا سر از غم بر میاور
فرو خور غوطه و دم بر میاور
بدین خوبیجمالی کهآدمی راست
اگر بر آسمان باشد زمی راست
بفرساید زمین و بشکند سنگ
نمانَد کس درین پیغوله تنگ
پی غولان درین پیغوله بگذار
فرشته شو قدم زین فرش بردار
جوانمردان که در دل جنگ بستند
به جان و دل ز جان آهنگ رستند
ز جانکندن کسی جان بُرد خواهد
که پیش از دادنِ جان مُرد خواهد
نمانی گر به ماندن خو بگیری
بمیران خویشتن را تا نمیری
بسا پیکر که گفتی آهنین است
به صد زاری کنون زیرِ زمین است
گر اندام زمین را باز جویی
همه خاک زمین بودند گویی
کجا جمشید و افریدون و ضحاک ؟
همه در خاک رفتند ای خوشا خاک
جگرها بین که در خوناب خاک است
ندانم کاین چه دریای هلاک است
که دیدی کآمد اینجا کوسِ پیلش؟
که برنامد ز پی بانگِ رحیلش؟
اگر در خاک شد خاکی ستم نیست
سرانجام وجود الا عدم نیست
جهان بین تا چه آسان میکند مست
فلک بین تا چه خرم میزند دست
نظامی بس کن این گفتار خاموش
چه گویی با جهانی پنبه در گوش؟!
شکایتهای عالم چند گویی؟
بپوش این گریه را در خندهرویی
چه پیش آرد زمان کان در نگردد؟
چه افرازد زمین کان بر نگردد؟
درختی را که بینی تازه بیخش
کند روزی ز خشکی چار میخش
بهاری را کند گیتیفروزی
به بادش بر دهد ناگاه روزی
دهد بستاند و عاری ندارد
بجز داد و ستد کاری ندارد
جنایتهای این نُه شیشه تنگ
همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ
مگر در پایِ دورِ گرمکینه
شکسته گردد این سبز آبگینه
بده دنیا مکن کز بهر هیچت
دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت
ز خود بگذر که با این چار پیوند
نشاید رست ازین هفت آهنینبند
گل و سنگ است این ویرانه منزل
درو ما را دو دست و پای در گل
درین سنگ و درین گِل مرد فرهنگ
نه گِل بر گِل نهد نه سنگ بر سنگ


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شیرین باربد بزرگامید جمشید (اشاره) شیروی فلاطون عیسی (اشاره) فریدون (اشاره) ضحاک (اشاره) نظامی
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان خسرو و شیرین، صبحی که شیرین از خواب برمیخیزد، مرگ او بر اثر اندوهی ناشی از فقدان خسرو آغاز میشود. شیرین با دشنهای در دست، به مهد خسرو میرود و با جسارت بر تن خود زخم میزند تا جان خود را برای عشق او فدای کند. این عمل شیرین باعث اتحاد جان او و خسرو میشود و عشق و وفاداری آنان را به نمایش میگذارد، در حالی که دیگران به این عشق و فداکاری تماشاچیاند. شعر به تأمل در مورد ناپایداری زندگی و همدلی در عشق میپردازد و در نهایت به حکمتهایی درباره وفاداری و جدایی میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی صبح از خواب دلپذیر بیدار شد، مرگ جان شیرین بر او پیش آمد.
هوش مصنوعی: سیاهی به رنگ حبش (سیاهپوست) کافور میبرد و در نیمه راه، کافوردانی که با خود دارد خرد شد.
هوش مصنوعی: شیرین در ماه، زیباییاش را در قلعهای تاریک و زشت مانند زنگی (نژاد سیاه) میبیند. وقتی ماه در آسمان درخشان و زیبا میشود، زنگی بخندد و به زیبا شدن او اشاره کند.
هوش مصنوعی: خسرو به دستور و رسم پادشاهی کیانی، مهدی را با چوب عود (چوب خوشبو) درست کرد.
هوش مصنوعی: مهد خسرو را با تختهای از زر (طلا) پوشاندهاند و آن را با مروارید و گوهرهای گرانبها تزئین کردهاند.
هوش مصنوعی: خسرو را در آن مهد (محل راحتی و خواب) با آداب و رسوم پادشاهان ایرانی بخوابانید.
هوش مصنوعی: خسرو را در آن مکان آرامگاه، بر دوش شاهان به مشهد (محل زیارتی) بردند و این کار در وقت صبح انجام شد.
هوش مصنوعی: جهانداران، یعنی بزرگترین و سرشناسان جهان، همه به دور آن مکان مقدس جمع شده و به دور از اسب و سواری (پیاده) ایستادهاند.
هوش مصنوعی: باربد، که یکی از نوازندگان معروف در دربار خسرو است، زمانی که قلمش از انگشتش جدا میشود، احساس میکند که بهسان انگشت خودش از دست رفته است. این نشان میدهد که او به هنر و توانایی خود بسیار وابسته است و از دست دادن آن برایش مانند از دست دادن بخشی از خود است.
هوش مصنوعی: امید بزرگ من به امیدی کوچک تبدیل شده و حالا مانند برگ بیدی لرزان و بیثبات شدهام.
هوش مصنوعی: به صدای ضعیف افغانی که بلند شد، اعلام کردند که مرگ شاه از دل ما را به شدت اندوهگین کرده است.
هوش مصنوعی: پناه و حمایت شاهان عجم (ایرانیان) کجاست؟ در اینجا دیگر نه فرماندهی (سپهسالار) وجود دارد و نه شمشیر و پرچم (علم) برای دفاع.
هوش مصنوعی: کجا است آن خسرو که مردم او را به عنوان خسرو دنیا میشناسند؟ گاهی او را پرویز مینامند و گاهی هم کسری.
هوش مصنوعی: زمانی که برای سفر آخرت و کوچ از دنیا، آدمی به راه میافتد، دیگر فرقی ندارد که او جمشید، کسری یا خسرو باشد؛ همه در برابر مرگ یکسانند.
هوش مصنوعی: سرهای کنیزان و غلامان به صورت افراشته و با وقار در کنار شیرین هستند، مانند درخت سروی که در بین او ایستاده و او را همراهی میکند.
هوش مصنوعی: شیرین، گوشش را با حلقههای گرانبها آراسته و زلفهایش را به زیبایی بر دوش افکنده است.
هوش مصنوعی: عکسالعمل و زیبایی چشمان عروس مانند نرگسی است که با سرمه زیباتر شده و مانند نگار (یعنی معشوق) بر دستان خود جلوهگری میکند.
هوش مصنوعی: پرندهای زرد رنگ مثل خورشید بر روی پارچهای سرخ رنگ مشابه ناهید (مادر خدایان و زیبایی) نشسته است.
هوش مصنوعی: پس از دوران شیرینی که در دربار خسرو (ملک) تجربه میشد، عدهای به وسوسههای ویرانگری دچار میشوند و از دست خودشان رهاییشان ناامید میشود.
هوش مصنوعی: در میدان عهد و قرارش با شادی و سرور، پایش را باز کرده و در انتهای دورانش رقص میکند.
هوش مصنوعی: هر کسی تصور میکرد که شیرین به خاطر مرگ خسرو ناراحت نیست.
هوش مصنوعی: شیرویه هم فکر میکرد که شیرین نسبت به او احساس محبت دارد.
هوش مصنوعی: آن زن زیبا (شیرین) با تمام وجود و با شکیبایی، در حال قدم زدن و حرکت به سمت گنبدخانه شاه بود.
سیمابریزان: اشکریزان
هوش مصنوعی: زمانی که مهد شاه را در گنبد (محل دفن) قرار دادند، بزرگان قوم در برابر هم ایستادند.
هوش مصنوعی: شیرین در حالی که درب گنبد بسته بود، به سوی موبد (پادشاه) رفت و در فضایی که خیلی خاص و باشکوه بود، وارد شد.
هوش مصنوعی: در گنبد، در برابر مردم، در را بست و به سمت محل خواب پادشاه رفت و دشنهای در دست داشت.
هوش مصنوعی: شیرین، جگرگاه خسرو را بوسید و مهر و محبتش را از آن برداشت، چرا که او را در دل خود به شدت دوست داشت.
بدان آیین: بههمان شکل.
هوش مصنوعی: خون گرم شیرین، آن مکان خواب خسرو را کامل کرد و زخم تازهای به بدن او زد.
هوش مصنوعی: پس از آن، خسرو شیرین را در آغوش گرفت و لبش را بر لب شیرین نهاد و دوش او را بر دوش خود گذاشت.
هوش مصنوعی: شیرین با صدای دلنشین خود ندا داد به گونهای که مردم از صدای او متوجه شدند و خبر دار شدند.
هوش مصنوعی: جان شیرین با جان خسرو و تن او با تن خسرو پیوند خورد و از دوری جدا شدند، و همچنین جانها از قضا و سرنوشت رهایی یافتند.
هوش مصنوعی: در مجالس خسرو، شیرین که مانند شمعی درخشان و نورانی است، شایستهٔ تبریک و آرزوی خوشبختی است.
هوش مصنوعی: شخصی که با شیرین آشنا شده و به او نزدیک است، وقتی به این مکان برسد، برای او دعا میکند تا آمرزش یابد.
هوش مصنوعی: خدایا، این خاک را تازه و زنده نگهدار و این دو دوست مهربان را ببخش.
هوش مصنوعی: شیرین در زندگی و مرگش بسیار زیباست و او با مرگش جان خود را به عشق میسپارد.
هوش مصنوعی: در عشق، لازم است که انسان برای محبوبش جانش را فدای او کند؛ بنابراین جان را باید در راه عشق به معشوق اهدا کرد.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که هر زنی، نامرد و بیاحساس نیست؛ بلکه زن واقعی، زنی است که در عشق و در رنجها احساس و عاطفه دارد و در برابر دردها بیتفاوت نیست.
مصرع دوم: چه بسیار لباس دیبای زنانه که در درون آن شیر و شیرزنی است.
هوش مصنوعی: به خاطر ظلم و ستم، غبار و آلودگیای به وجود آمد که به صورت ناگهانی بر گلهای نسرین و شمشاد نشسته است.
هوش مصنوعی: ابر اندوهگینی از دل دریا شکل گرفت و بارانی سیلآسا بهقدری شدت گرفت که همه جا را پر کرد و به کوهها رسید.
هوش مصنوعی: باد تندی از روی دشت برخاست که باعث شد خاک و گرد و غبار زمین به هوا بلند شود و فضای زمین را به هم بریزد.
هوش مصنوعی: بزرگان وقتی از این راز آگاه شدند، همگی با صدای بلند فریاد زدند.
هوش مصنوعی: زمان و زمین را ستایش میکنم که چنین عروسانی را به دامادان میدهند.
هوش مصنوعی: وقتی مطرب زنگی و روسی باشد، عروسی از این بهتر نخواهد بود.
هوش مصنوعی: دو شاهزاده را در یک تخت جایی کنار هم گذاشتند و در گنبد (دخمه) را به شدت بر روی آنها بستند.
هوش مصنوعی: از آن مکان با دلهایی غمگین بازگشتند و این مثل را بر روی سنگ قبر او نوشتند.
هوش مصنوعی: هیچکس بهخاطر دیگران، مانند شیرین که به خاطر خسرو جان خود را در خاک داده، چنین فداکاری نکرده است.
هوش مصنوعی: به دل خود وسوسه نکن که این جهان سرد و بیوفا هیچگاه به کسی وفا نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: این دنیا به مردان بزرگ چه چیزی میدهد، وقتی که در نهایت هر چیزی را که داده، یک روز خودشان را هم از آنها میگیرد؟
هوش مصنوعی: شیرین در طول زندگی بارها جانش را به عشق و محبت میدهد، اما در نهایت، یک بار بهطور ناگزیر جانش گرفته میشود و این پایان کار اوست.
هوش مصنوعی: زمانی که طلسمی پیچیده بر پا شده باشد، وقتی به آن برخورد کنی، هیچ چیز نمیشکنی و در واقع هیچ ثمری نمیگیری.
هوش مصنوعی: در این حصار محکم که بهدقت ساخته شده، گردن کسی را نشان بده که از فریب و نیرنگ خالی است و بیدغل است.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره میشود که در این چنبر، آدمی نمیتواند پرواز کند یا به راحتی از بند این چنبر رهایی یابد. به عبارت دیگر، هنگامی که فرد در یک وضعیت سخت و محدودکننده قرار میگیرد، نه میتواند از آن خارج شود و نه احساس آزادی کند.
هوش مصنوعی: در این دویدگی و محدودیت که در آن قرار داریم، چگونه میتوانیم راهی برای رهایی پیدا کنیم؟ اگر هیچکس نتوانسته نجات یابد، ما هم چگونه میتوانیم این کار را انجام دهیم؟
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به بیان و ابراز ناامیدی و ترس از شرایط خطرناک و دشوار میپردازد و میگوید ما باید در این خاک خطرناک، که زیر فشار و ظلم است، بنشینیم و با این واقعیت کنار بیاییم.
هوش مصنوعی: برای خودمان یکبار گریه کنیم، زیرا بر حال ما کمتر کسی گریه میکند که مثل ما در حال زاری هستیم.
هوش مصنوعی: شنیدهام که افلاطون، فیلسوف معروف، همیشه و در تمام شبانهروز اشک میریخت و به شدت غمگین بود.
هوش مصنوعی: از او پرسیدند که چرا اینقدر گریه میکنی؟ او پاسخ داد که چشم کسی بیدلیل نمینگرد و نگریستن بیهدف بیفایده است.
هوش مصنوعی: گریه من از آن است که روح و جسمی که با هم آشنا و پیوند خوردهاند، از هم جدا خواهند شد.
هوش مصنوعی: شیرین به جدایی از خسرو فکر میکند و برای همین به شدت گریه میکند، زیرا میداند که از یکدیگر جدا خواهند شد و این جدایی به آشناییشان پایان میدهد.
به بیبرگی مشو: این راه را بیتوشه مرو.
هوش مصنوعی: اگر توانایی رهایی جان را داشته باشی، میتوانی به بلندای آسمانها پرواز کنی. پس از وابستگی به زمین و بندهای مادی بگذر و خود را از آن آزاد کن.
هوش مصنوعی: نپرس که چگونه میتوان به آسمان رفت، زیرا تنها در صورتی میتوان به آنجا رفت که از خود و دنیای مادی رهایی یابی.
هوش مصنوعی: از خردمند دوراندیش بیپروا بپرس که چگونه میتوان به بلندای این کاخ رسید؟
هوش مصنوعی: تو که از عقل و تکیه بر فهم و دانش خود نظر و فتوا میگیری، میتوانی علم و دانش را در این کاخ بزرگ و باعظمت کیانی به اوج برسانی.
هوش مصنوعی: عقل و دانایی شیخالشیوخ (معلم بزرگ) را در زمینه سؤالاتی که داری، جویا شو و از دیگران چیزی نپرس.
هوش مصنوعی: سخنی که از قول آن پیر کهن (پیر دانا) نیامده است، برای پیران (افراد سالخورده) گناه و بار سنگینی محسوب میشود و نمیتوان آن را سخن درست و معتبر دانست.
هوش مصنوعی: فهم و عقل انسان در زنجیر طبیعت محدود شده است، و نفس هر فرد مانند سوهانی است که این زنجیر را میزند و میخراشد.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به یکی از قهرمانان (برومند) است که با وجود حفاظی از طلا (زرینحصار)، به خاطر قدرت و شجاعت خود، زنجیر و بندهایی آهنین را از خود دور کرده است. این بیانگر اراده و توانایی برومند در غلبه بر مشکلات و موانع است.
هوش مصنوعی: دشمنان تو که علیه یارت قیام کردهاند، در تلاشاند که تو را از هدف و مقصودت دور کنند.
هوش مصنوعی: از این انبوه (گاوَرس که دانهای از غله یا آذوقه است) یک دانه هم نخور، زیرا اگر تو بر او بلرزی، خودت نیز به ترس خواهی افتاد.
بمان: بگذار، بنه.
هوش مصنوعی: از این نه گاو که مانند آدمخواران هستند، خودت را بر روی پشت گاوی بینداز و به حالت زمینخوار (همچون فردی که به زمین چسبیده است) درآیید.
هوش مصنوعی: اگر تو شجاع و دلیر شوی، مانند جانداری که از ارتفاع نگاه میکند، در این بیابان هم بر روی گاوی قرار میگیری.
هوش مصنوعی: بسیاری از تشنهها بر این گماناند که به زودی حالشان خوب میشود، اما در حقیقت فریب شوری میخورند که آنها را خراب کرده است.
هوش مصنوعی: بسیاری از کسانی که به سفر حج میروند، به خاطر ناآگاهی یا غفلت، خود را در دردسر میاندازند و نمیتوانند طعم تلخ برخی از تجربیات را از شیرینیاش تشخیص دهند.
هوش مصنوعی: دنیا مانند یک زندان است و در آن، دور تا دور این زندان، اژدهایی وجود دارد که نشاندهندهٔ دردها و مشکلات زندگی است.
هوش مصنوعی: عیش آن مرد چگونه میتواند خوش باشد، در حالی که باید با اژدهایی جنگیده و جانفشانی کند؟
هوش مصنوعی: وقتی بهمن (شخصیتی در داستان) از این شبستان (محل) خارج میشود، چه نیازی به این دارد که تو را با اژدها (مخاطره) روبهرو کند؟
هوش مصنوعی: اگر از این جدایی برای تو سودی نیست، آیا بالاخره از اژدها (خطر) نجاتی نخواهی یافت؟
هوش مصنوعی: در لحظهٔ مرگ چه چیزی داری، ای دوست؟ کسی را باید به دشمن سپرد که بیشتر از تو به او وابسته است.
هوش مصنوعی: به خاطر احترام به شوهری که از آنجا (دیر) دوری میجوید، عیسی (رهبر معنوی) در برابر یک خر (موجود پستتر) به احترام ایستاده و سر تعظیم فرود میآورد.
هوش مصنوعی: برای تو چه نفعی دارد که بخواهی کسی را آزار دهی؟ زیرا که در دنیا، بدی و زیان به سرعت جایشان را به تندی و شتاب میدهند.
هوش مصنوعی: جنبش و حرکت در رشد گیاهان، به درختان و پرندگان زندگی میبخشد.
آدمی که درختان را بیفکند، عمرش کوتاه، و عاقبت شکارچی هم فقر و بینوایی است.
هوش مصنوعی: پرچم را به زمین بیفکن؛ زیرا دنیا محیطی تنگ و محدود است. بندها را باز کن؛ زیرا اسب (زندگی) تو لنگ و ناتوان است.
هوش مصنوعی: دست از ناله و تنفس سخت این گلو بردار و از این پاهای پیر و ناتوان که به آنها گره خورده، رها شو.
هوش مصنوعی: شیرین میپرسد که در چه مکانی باید زندگی را بسازند، در حالی که او تحت فشار و محدودیت است و احساس میکند که با غل و زنجیر محبوس شده است.
در این زندگی که زود تمام میشود، باید به بودن و نبودن و داشتن و نداشتن راضی و خشنود بود.
ثروت و املاک و فرزند و زن و مقام همگی فقط تا قبر و روز مرگ همراه تو هستند.
این دوستان و خویشان که همراه تو هستند در روز مرگ تو را غمناک ترکمیکنند و هیچکس همراه تو در خاک (و قیامت) نیست.
رفیقانت همگی بدساز و نارفیق میشوند و هرکس پی کار خود میرود.
در مرگ و زندگی و در خواب و بیداری و در همه حال، فقط تو با خود هستی (و تو مسؤول کارهای خود هستی)
از این یک مشت خیال و پندار راهزن و دزد، عنان و راهبری را بگیر و پرچم و جایگاهت را بر آسمان بزن. (عنان از دست کسی ستاندن: از اختیار او خارج کردن)
هوش مصنوعی: شیرین در هر مأموریتی با مخالفت و مشکل مواجه شد، برخلاف آنچه که انتظار داشت. او خواستار دستیابی به موفقیت در کارهایش بود، اما با موانع و دشواریهایی روبهرو شد که او را ناامید کرد.
هوش مصنوعی: نفس که به پرواز و بالا رفتن در آسمان تمایل دارد، در حقیقت به شدت تحت تأثیر یک وضعیت محدود و تنگ قرار دارد که از لبها تا ناف او را احاطه کرده است.
هوش مصنوعی: اگر عاقل هستی، به پرواز خود ادامه بده، زیرا با مرگ تو، صد بار بهتر از صد نفر را کشتند.
زمین و روزگار را که از کشتن ما ابایی ندارد، رها کن و بهآن توجه مکن زیرا جز چیزی بیارزش هیچ ندارد.
ای عزیز، غافل منشین که یاران حرکت کردند، اسباب سفر و توشه راه را آماده کن که همه رفتند.
در این کشتی که هستیم و بسیار موقتی و زودگذر است باید رخت و اسباب را بهدور بریزی و در دریا بیفکنی.
در این دریا و زندگی ذرهای غصه مخور، غوطه خور و شکایت و گله مکن.
هوش مصنوعی: اگر آدمی به این زیبایی و جمال باشد، حتی اگر در آسمان و در بلندی قرار بگیرد، باز هم در واقع بر روی زمین است.
حتی زمین بیجان فرسوده میشود و سنگ نیز خُرد میگردد؛ هیچکس در این خرابه حقیر نمیماند.
در این خرابه و ویرانه به دنبال دیوها نیفت و گمراه مشو بلکه فرشته شو و از این خاک برو و آسمانی باش.
جوانمردان و دلیران که آماده مبارزه و حماسه گشتند، به جان و دل از جان گذشتند.
کسی از جانکندن و زجر رها میشود که پیش از مردن بمیرد و مرگ بطلبد.
اگر به زندگی وابستهشوی نابود میشوی، خود را بمیران تا نمیری.
بسیار آدمها که گفتهمیشد آهنین و قوی هستند به ناتوانی و زاری اکنون در زیر زمین هستند.
و اگر زمین را بجویی، گویی اصلا وجود نداشتهاند و از اول خاک بودهاند.
هوش مصنوعی: سوالی از سر تأمل دربارهٔ سرنوشت شخصیتهای تاریخی و افسانهای مانند جمشید، افریدون و ضحاک است که همهٔ آنها در خاک دفن شدهاند. گویا اشاره به این دارد که خاک، سرنوشت همه انسانها را در بر میگیرد، خواه بزرگ باشند یا کوچک، و این خاک خوشا به حالش که همه را در خود جای میدهد.
هوش مصنوعی: دلها را ببینید که در خاک غلتیده و در خون آغشته شدهاند. نمیدانم این چه دریای هلاکت و نابودی است که بر سر این افراد آمده است.
هوش مصنوعی: چه کسی را دیدی که اینجا صدای پیکان او به گوش میرسد؟ آیا کسی که از صدای حرکت او بیخبر است، میتواند حوادثی را که در پی آن به وقوع میپیوندند، درک کند؟
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاک و یا مرگ برود، این یک ظلم نیست؛ زیرا در نهایت وجود انسان جز عدم و نیستی چیز دیگری نیست.
هوش مصنوعی: جهان چقدر راحت انسان را مست و غافل میکند، و آسمان (فلک) تا چه اندازه با خوشحالی بر سر افراد میزند و بر آنها تاثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: نظامی به خود و دیگران میگوید که دیگر از گفتن این حرفها دست بردار و خاموش باش، زیرا با گفتن این سخنان، به کسی توجهی نمیشود و انگار مانند کسی هستی که با پنبه در گوشهاست و هیچ صدایی نمیشنود.
هوش مصنوعی: چندین بار میتوان از مشکلات و نالههای زندگی سخن گفت؟ این غم و گریه را بهتر است در چهرهای خندان پنهان کرد.
هوش مصنوعی: زمان چه پیش خواهد آورد که قابل بازگشت نباشد؟ و زمین چه چیزی را خواهد بلند کرد که دیگر به حالت اول برنگردد؟
هوش مصنوعی: درختی را که اکنون شاداب و تازه میبینی، روزی به سبب خشکی، چهار میخ آن را خواهد شکست.
هوش مصنوعی: بهاری که به سرسبزی و زیبایی زمین میافزاید، ناگهان به دست بادها، از بین میرود و نابود میشود.
هوش مصنوعی: یعنی کسی که بهار را به دست میآورد، چیزی جز تعامل و بده بستان در زندگی ندارد و از چیزی دیگر بینیاز است.
هوش مصنوعی: این بیت به اشاره به جنایتها و بدیهایی که در نه شیشه تنگ نهفته شده، میگوید که تمام این گناهان را در شیشهها جمع کرده و بر شیشهها سنگ بزنید، به معنای اینکه باید مسئولیت این اعمال را پذیرفت و برای آنها عواقب و آسیبهایی را در نظر گرفت.
هوش مصنوعی: آیا این ظرف سبز و زیبا، که نماد زندگی و جوانی است، در پایِ دوری که پر از کینه و دشمنی است، خواهد شکست؟
هوش مصنوعی: دنیا را رها کن، چون این زندگی به خاطر هیچ کس ارزش ندارد و تقدیر ناپایدار و غیرقابل پیشبینی است که تو را به دور خود میچرخاند.
هوش مصنوعی: برای آزاد شدن از این هفت بند آهنین که به معنای گرفتار شدن در سختیها و مشکلات زندگی است، باید از خودت و وابستگیهایت بگذری.
هوش مصنوعی: این ویرانه که گل و سنگ است، محلی است که ما در آن گرفتار شدهایم و به نوعی، دست و پای ما در گل گیر کرده است. این اشاره به سختیها و موانع زندگی دارد که ما را به زحمت انداخته است.
هوش مصنوعی: در این ویرانه که پر از سنگ و گل است، انسان فرهنگی نمیتواند به راحتی زندگی کند، چرا که نه میتواند بر روی گل، گل بگذارد و نه بر روی سنگ، سنگی قرار دهد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همین شعر » بیت ۹۲
ز مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند همراه تو تا گور
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند با تو تا لب گور »
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.