مثال هستی با نیستی روان و تن است
روان حقیقت هستی و نیستی بدن است
نه صرف هست هویدا نه صرف نیست پدید
نمایش خوش از آمیزش دو مقترن است
نه هست نیست شدستی نه نیست هست شود
نه حق جهان نه جهان حق نه جای این سخن است
مرا چه حد که بگویند آن من است و من او
هر آنچه هست وی است و هر آنچه نیست من است
نه عکس شخص و نه ظل و نه موج بحر و نه یم
که ظل و شخص و نم و بحر جمله خویشتن است
بگوش کس نرود این حدیث نغز نشاط
بدل بگو، نه بهر دل، دلی که ممتحن است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره رابطه هستی و نیستی و حقیقت انسان میگوید. روان را حقیقت هستی و بدن را نیستی میداند. بیان میکند که نه تنها هستی به طور خالص وجود دارد و نه نیستی به طور محض، بلکه این دو در آمیزش با یکدیگر مفهوم پیدا میکنند. شاعر همچنین تاکید میکند که هرچیزی که وجود دارد وابسته به دیگری است و نمیتوان به سادگی به تفکیک آنها پرداخت. در نهایت، اشاره میکند که درک عمیقتری از این رابطه نیاز است و این گفتگو تنها برای دلهای آماده آن است.
هوش مصنوعی: هستی و نیستی مانند روح و جسم هستند؛ روح به عنوان واقعیت هستی و جسم به عنوان نمایندهی نیستی عمل میکند.
هوش مصنوعی: نه تنها خود را به وضوح نشان نمیدهد، و نه اینکه پنهان است. زیبایی ناشی از ترکیب و آمیزش دو چیز با هم است.
هوش مصنوعی: در این جمله به پیچیدگی وجود و عدم اشاره شده است. میگوید که نه میتوان به وجود پیوست، نه واقعیت بدون وجود قابل درک است. همچنین، به تداوم مباحث فلسفی و در مورد حقایق جهان اشاره میکند و تأکید میکند که این موضوع به قدری عمیق و پیچیده است که جای بحث در اینجا نیست.
هوش مصنوعی: چه فرقی برای من دارد اگر بگویند که من او هستم و او من است. هر چیزی که متعلق به اوست، متعلق به من نیز هست و هر چیزی که متعلق به من نیست، مربوط به اوست.
هوش مصنوعی: نه تصویر فردی وجود دارد و نه سایهای، نه موج دریا و نه عمق آب که اینها همه نشاندهنده خود واقعی هستند.
هوش مصنوعی: این سخن زیبا و دلنشین به هیچکس نمیرسد. آن را تنها برای دل خود بگو، نه برای دل دیگران، چرا که دلی که تحت آزمایش و امتحان قرار دارد، به آن نیازی ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه سنت است که در شهر زینت زَمَنَ است
رسول شادی و جشن رسول ذوالمِنَن است
خجسته موسم عیدست کاندرین موسم
بر آسمان سعادت ز انجُم انجمن است
اگرچه تهنیت از دیگران به نثر نکوست
[...]
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت
ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است
شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست
[...]
بزرگوار امیری که زبده کرم است
در انتساب حسینی و سیرتش حسن است
سر اکابر سادات مشرق و مغرب
عماد دولت و ملت علی بن حسن است
ملک صفات بزرگی که نطق فایح او
[...]
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن است
و یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است
خطش بنفشهٔ سیراب گشته میدانم
ولی ندانم خدش گل است یا سمن است
به گرد عارض کافور او خطی از مشک
[...]
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر
در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است
اگر کنند به گل نازنین تنش را باد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.