گنجور

 
نشاط اصفهانی

گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاست

در خور جورم و از فضل توام چشم عطاست

گر بخوانی زعطا سر زخطا در پیش است

ور برانی بجفا روی امیدم بقفاست

من بخود هر چه کنم گر کرم است آن ستم است

تو جفا می نکنی ور بکنی عین وفاست

ای بسا لطف که در چشم بصیرت قهر است

باز قهریست که در پیش نظر لطف نماست

آتش دوزخ و آن چشمه ی جان بخش بهشت

شعله ای از دل من، رشحه ای از دست شماست

دفتر عشق سراسر همه خواندیم ولی

آنچه در یاد بماندست فراموشی ماست

شادمانی جهان است که فانی گردد

غم بدان دل نبرد ره که نشاطش به خداست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه