چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم
عشق کو عشق که از دل بستاند دادم
آخر این ابر در این دشت ببارد روزی
آورد سیلی و از جا ببرد بنیادم
هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست
من ندانم که در این غمکده چون افتادم
چون پریشان نشود جان که بزلفی بستم
چه کند خون نشود دل که بلعلی دادم
پاس من دار که دل بر کرمت پیوستم
دست من گیر که سر بر قدمت بنهادم
تا بدامان که چون گرد نشینم روزی
حالیا رفت در این بادیه جان بر بادم
من بمقصد نبرم راه نشاط ار نکند
جذب این بادیه در هر قدمی امدادم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از اندوه و غم خود در جهان سخن میگوید و به جستجوی عشق و امیدی که بتواند او را از این حال نجات دهد، میپردازد. او بیان میکند که در زندگیاش راهی برای خروج از این غم نمیبیند و در دلش عشق و خاطرهای سنگینی میکند. شاعر از مشکلاتی که در زندگی با آنها مواجه است، نالان است و احساس میکند که روحش در این وضعیت پریشان و آشفته شده است. او در پی امیدی است که زندگیاش را دگرگون کند و در نهایت به عدم تواناییاش در یافتن خوشی و نشاط اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دل من از غمهای دنیا پُر است و شاد نیست. اما ای عشق، کجایی که بتوانی از دل من غمها را بزدایی و آرامش را به من برگردانی؟
هوش مصنوعی: این ابر در این دشت بالاخره روزی خواهد بارید و طوفانی به وجود خواهد آورد که بنیادهایم را از جای خود برخواهد کند.
هوش مصنوعی: هرجا که میروم، راهی برای رهایی وجود ندارد و نمیدانم چگونه به این محفل پر از غم وارد شدم.
هوش مصنوعی: وقتی جانم را به خاطر زلفی که بستم، پریشان نمیشود، دل که خونین شده، به خاطر عشقی است که دادم.
هوش مصنوعی: لطفاً مرا در نظر داشته باش و با محبتت ارتباطم را حفظ کن. دستم را بگیر چرا که سرم را به نشانه احترام بر پاهایت گذاشتهام.
هوش مصنوعی: تا وقتی که به دامان تو بیفتم، آن روز که در این راه پر خطر جانم را در خطر میبینم.
هوش مصنوعی: اگر راهی که در پیش دارم باعث شادابیام نشود، هر قدمی که برمیدارم به لطف این مسیرم است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.