تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد
جان که جانانش نباشد تن بیجان باشد
آنکه در صورت انسان که منم حیران نیست
حیوانیست که در صورت انسان باشد
دردم از کیست مپرسید، بپرسید که کیست
آن که بر گریهٔ من بیند و خندان باشد
دل مجموع در این جمع نبینم به کسی
مگر آن کس که ز یاد تو پریشان باشد
هوشمندان به صد اندیشه ز هم نگشایند
مشکلی را که به یک جرعه می آسان باشد
گنج و رنج و غم و شادی جهان در گذرند
عاقل آن بِه که در اندیشهٔ پایان باشد
یا رب این شاه کرمپرور درویشنواز
تا جهان است جهاندار و جهانبان باشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره ارتباط عمیق بین روح و جسم و عشق الهی صحبت میکند. شاعر بیان میکند که وجود جسمی بدون روح، بیمعنی است و فقط انسانی که به عشق و یاد معشوق خود غرق شود، میتواند حقیقت انسان بودن را درک کند. او میگوید که کسی که بر غم دیگران خندیده باشد، حقیقتاً انسان نیست. همچنین، در این دنیا که پر از درد و شادی است، عاقل کسی است که به پایان کارها فکر کند و از زندگی بهرهبرداری صحیح داشته باشد. در انتها، شاعر از خداوند درخواست میکند به درویشها و فقرا توجه و محبت کند.
هوش مصنوعی: بدن زنده به روح وابسته است و روح هم به محبوب واقعی خود متصل است؛ چرا که اگر محبوب نباشد، روح هم بیمعنا و بیحالت میشود.
هوش مصنوعی: کسی که فقط به ظواهر انسان توجه میکند و به عمق وجودش پی نمیبرد، در حقیقت هیچ تفاوتی با حیوانی که به شکل انسان درآمده است، ندارد.
هوش مصنوعی: از چه کسی باید درد و دل کنم؟ بهتر است بپرسی آن کسی که میتواند اشک من را ببیند اما باز هم لبخند بزند، کیست؟
هوش مصنوعی: دل را در میان این جمع نمیبینم که به کسی دیگر توجه کند، جز آنکه کسی باشد که از یاد تو آشفته و پریشان باشد.
هوش مصنوعی: افراد باهوش و دانا، با تفکر و مشورت فراوان، نمیتوانند مشکلی را حل کنند که با یک حرکت ساده قابل انجام باشد.
هوش مصنوعی: دنیا پر از ثروت، درد، غم و خوشی است و همه اینها زودگذرند. افراد دوراندیش بهتر است که به پایان کار فکر کنند و در نظر داشته باشند که هیچ چیز دوام ندارد.
هوش مصنوعی: گرفتار کرم و محبت، این درویش نواز، امیدی است که تا زمانی که دنیا وجود دارد، حاکم و نگهدار آن باقی بماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تادلم درخم آن زلف پریشان باشد
چه عجب کارمن اربی سروسامان باشد
قدرآن زلف پریشان تومن دانم وبس
کین کسی داندکونیز ریشان باشد
لعل توچون سردندان کندازخنده سپید
[...]
ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست
[...]
هر نسیمی که ز خاک در جانان باشد
چون دم روح قدس مایه ده جان باشد
تا بمیدان لطافت ذقنش گوی زند
قامت اهل دل از عشق چو چوگان باشد
جان بدو دادم و دل از سر تحسین میگفت
[...]
تا به کی در دل من درد تو پنهان باشد
تا کیم آتش سودای تو در جان باشد
درد ما به نکند هیچ مداوای طبیب
زآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد
مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیست
[...]
تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد
دل شوریده من واله و حیران باشد
روی جان را بتوان دیدن و خرم گشتن
گر دلت آینه نیر عرفان باشد
سر توحید توان گفت به هشیاران؟ نی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.