جز نسخه احوال کسان پیش ندارم
هرگز نظری بر ورق خویش ندارم
بر دام هوا و هوسم خنده زند مرگ
صد داعیه بیش و نفسی بیش ندارم
روشن شود از کاوش احباب چراغم
زخمی نزند کس که سری پیش ندارم
هر نوع که آید سخن عشق سرایم
صبر و خرد قافیه اندیش ندارم
چون خامه آشفته دماغان شدم از دست
پروای نوشتن ز دل ریش ندارم
زان نیش که دی زد به رگ دست تو فصاد
در یک بن مو نیست که صد نیش ندارم
از من سخن عشق و جنون پرس «نظیری »
دیریست دل دین و سر کیش ندارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی از ناامیدی و جدایی است. شاعر میگوید که تنها نسخهای از احوال دیگران در دست دارد و به وضعیت خود بیاعتناست. او به دام عشق و هوس میخندد و به خود میگوید که هیچ درخواست و آرزویی ندارد. روشنایی و حقیقت از دوستیها و ارتباطاتش ناشی میشود و او هم احساس زخم نمیکند زیرا سری برای قربانی شدن ندارد. شاعر هر نوع سخن درباره عشق را سرودنی میداند و از محاسبه و خرد فاصله گرفته است. او به وسعت احساسات و دردهایش اشاره میکند و میگوید از نیشی که به او زده شده دردی ندارد، چون در عمق وجودش زخمهای زیادی دارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که سالهاست دیگر دل و عشقش را از دست داده است.
هوش مصنوعی: من هرگز به سرنوشت خودم توجهی ندارم و فقط به سرنوشت دیگران نگاه میکنم.
هوش مصنوعی: مرگ به آرزوها و خواستههایم میخندد و من بیش از یک نفس در اختیار ندارم، که نشان میدهد زندگیام به پایان نزدیک است و هیچ چیز دیگری برای خواستن ندارم.
هوش مصنوعی: دوستانم با تحقیق و تلاش خود مرا روشن و آگاه میکنند، اما هیچکس نمیتواند به من آسیبی بزند چون من چیزی ندارم که از دست بدهم.
هوش مصنوعی: هر نوع سخنی که در مورد عشق بیاید، من آن را مینویسم و به فکر نظم و قافیه نیستم و تنها به صبر و خرد تکیه دارم.
هوش مصنوعی: وقتی که مشغول نوشتن شدم، به قدری افکار و احساسات در هم ریخته و آشفتهام کردند که دیگر از دل شکستهام چیزی برای نوشتن ندارم.
هوش مصنوعی: نیشی که دیروز به رگ دست تو زدند، نشان میدهد که من به اندازهای درد و رنج دارم که برای هر تار موی تو، صد نیش دیگر هم وجود دارد.
هوش مصنوعی: از من درباره عشق و دیوانگی بپرس، اما بدان که مدتهاست دیگر به دین و آیین خود اعتقادی ندارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
آن روز دل خلق و سر خویش ندارم
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین
چون طاقت هجرت من درویش ندارم
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم
[...]
حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارم
قسم از لب نوشین تو جز نیش ندارم
یک جان نه که صد جانت فدا باد ولیکن
معذور همی دار که زین بیش ندارم
هر روز خوهی تا که ستانی دل از من
[...]
ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارم
جز وصل تو درمان دل ریش ندارم
تا غمزه و ابروی تو چون تیر و کمانست
قربان تو گر نیست دلم کیش ندارم
دادم دل و دین را بهوای لب لعلت
[...]
پرورده عشقم دل بی ریش ندارم
شرمندگی از عشق ستم کیش ندارم
دارم غم رسوا دل شیدا سر سودا
چیزی که ندارم خبر از خویش ندارم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.