گنجور

 
نظیری نیشابوری

دلا گداز که آیینه کرده سنگ تو را

کدام صیقل ابرو زدوده زنگ تو را

تو کعبه در دل ما کافران چه می جویی

گر آزری نتراشیده است سنگ تو را

کسی شکاری عشق تو را چه می داند

نشانه دیگر و زخمی دگر خدنگ تو را

ز خار خار محبت دل تو را چه خبر

که گل به جیب نگنجد قبای تنگ تو را

به هرکسی نظر از شیوه دگر داری

کسی درست نفهمیده ریو و رنگ تو را

به نغمه دگرم زنده ساز ای مطرب

چه معجزست که در پرده نیست چنگ تو را

تو حرف تلخ فروشی و من شکرنوشم

که چاشنی هزار آشتی است جنگ تو را

تو از نسیم «نظیری » به شور می آیی

چو گل نهان نتوان کرد بوی و رنگ تو را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را

که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را

که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز

که آتش غضب افروخته است رنگ تو را

مصوران قلم از مو کنند تا نکشند

[...]

اسیر شهرستانی

بیا که فال جنون کرده ایم جنگ تو را

به نرخ گوهر دل می خریم سنگ تو را

نشان راست چرا از دلم نمی پرسی

که برده است به چشم نشان خدنگ تو را

حزین لاهیجی

خوش آنکه غازه گر آیم رخ فرنگ تو را

زخون دیده فروزم، چراغ رنگ تو را

دلیل مقصد آوارگان عشق منم

نشان بوسه گذارم، دهان تنگ تو را

شکستت ای چمن آرای آرزو مرساد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه