گنجور

 
نظیری نیشابوری

مطرب به گوشم زد نوا از گریه محزون کردمش

ساقی به دستم داد می پیمانه پر خون کردمش

شد هرکه گاهی همرهم، بی خانمان شد همچو من

با هر که بنشستم دمی چون خویش مجنون کردمش

شد شورش سودای من در هر سرمه بیشتر

رامم نگردید آن پری چندان که افسون کردمش

بازآ که از شرم گنه سر تا قدم بگداختم

کوهی که در ره داشتم از گریه هامون کردمش

از اشک و آه نیمه شب زیر و زبر کردم جهان

گردون بدی گر کرده بود اختر دگرگون کردمش

قربان آن مژگان شوم کز حق آن نایم برون

صد زخم بردم وام ازو یک سینه مرهون کردمش

سرو چمن را راستی دهقان به ناز آمیخته

گر در نظر آمد کجی بر طبع موزون کردمش

از داغ مهجوری تو بر دل نشانی مانده بود

همچون مه نو دم به دم از مهر افزون کردمش

از بس به تلخی در جگر بی یار دزدیدم نظر

خون «نظیری » ریختم وز خویش ممنون کردمش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمش

گرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش

کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهان

یاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش

لیلی به خواب از من شبی پرسید وصف زلف تو

[...]

هاتف اصفهانی

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش

او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش

گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش

گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش

گفت آن بت پیمان‌گسل جستم ازو چون حال دل

[...]

مشتاق اصفهانی

دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمش

وآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش

چون قطره‌ای نبود نصیب از چشمه وصلت مرا

زین پس من و چشم تری کز گریه جیحون کردمش

هرگز نشد استد مرا از چشمه دل جوش خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه