شمارهٔ ۴۳ - این قصیده در ایام عزیمت مکه معظمه و وداع دوستان در نعت همان مقام علیه متبرکه مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان گفته شده
ز هنر به خود نگنجم به خم می مغانی
بدرد لباس بر تن چو بجو شدم معانی
دل زاهد و برهمن ز غرور قرب من خون
نه به کعبه ام نیازی نه به دیرم ارمغانی
من اگر ز شوخ طبعی تن لنگری ندارم
علم است همت من به هوای بادبانی
سگ آستانم اما همه شب قلاده خایم
که سر شکار دارم نه هوای پاسبانی
عجب ار نبوده باشد خضری به جستجویم
که بمانده ام به ظلمت چو زلال زندگانی
ز طلب عنان نپیچم به همین که ره درازست
نرسم اگر به منزل برسم به کاروانی
شده ام به اعتمادی به سئوال وصل پویان
که نمی کنم توجه به جواب «لن ترانی »
قدمی اگر خرامی به وداع همره من
ره بازگشتنت را قدمی دگر ندانی
لگدی که غم برآرد سر عجز پیش دارم
که ز سجده وداعم نکشد درت گرانی
به دلت گرانم ار چه ز دردت روم به ضعف
که به راه سایه من بردم ز ناتوانی
دل و سرکشی ز خویت؟ بگذار تا بمیرد
شرری که با سمندر نکند هم آشیانی
من اگر گل دورویم بروم ازین گلستان
که صبا ز دفتر من نکند سوادخانی
چو بدوستان خوری می بزکات صحبت افشان
بسمودات شعرم ته جام دوستگانی
بتوجهم مدد کن به رهی روم که خواهی
بقبولم آشنا کن بدری دوم که دانی
بدری که چرخ و انجم دودش بسده بوسی
بدری که عرش و کرسی سزدش بپاسبانی
در خلد کعبة الله مخ کون و بیت اول
بن بار و برگ عالم کف آب و عرش ثانی
تن ملک راست چون دل خاک را سویدا
به چهار حد گشاده در فیض جاودانی
شده ضیف گاه جان ها بنزول وحی منزل
بجهان رسیده نزلش ز نزول آسمانی
همه ماهه بحر و کان را ز عطای او وظیفه
چو هلال درفزونی نه چو بدر در نهانی
ام شهرهای دنیا بسواد شهر اعظم
رخ بوالبشر بسویش ز سرای ام هانی
ز زلال خم قدح ها بصف عباد داده
چه ز نرمش درآن صف بشمار جرعه دانی
مه اگر مجال یابد که شود مقیم چاهش
کندش ز جرم دلوی ز شعاع ریسمانی
بمذاق حق شناسان کف آبش ار بسنجند
ندهند لای زمزم بشراب ارغوانی
بخواص عفو در دل تف باد در سبویش
بعیار روح در تن نم آب در روانی
بشمار فیض بادش همه بادها شمالی
بحساب یمن بیتش همه رنگ ها یمانی
چو وزد نسیم کویش که رود پی مسیحا؟
چو رسد صریر پایش که زند دم از اغانی؟
نغمات آسمانی ز حریم او مترجم
ز خطای آستانش شده عرش ترجمانی
شده مسجد مقدس به همین گناه منسوخ
که به کعبه معظم زده لاف هم قرانی
به ته لباس مشکین چو به جلوه اندر آید
ببرد هزار دل را به کرشمه نهانی
به در و جدار بیتش همه هدیه های عرشی
حجر فراش صحنش همه تحفه های کانی
ز بلا نگاه دارد دم و دود صبح و شامش
چه به فاتحه دمیدن چه به ان یکاد خوانی
پر و بال نسر طایر به هوای او مقید
ز قضا کبوترش را به گلو خط امانی
چو الم کشد ز اعضا به لسان بدر بی او
به لسان مصر نالد به لسان بی لسانی
ته پای عرش لرزان ز هراس سر شود خور
بره سرخ رو به کویش ز نشاط سرفشانی
همه بادپا سواران به رکاب بوسش آیند
که ز غایت تمکن نکند سبک عنانی
شده سوده بر زمینش سم مرکب سلیمان
شده کند در هوایش دم قبضه کیانی
به فضای کوه و وادی ز نزول فیض رحمت
به دو قبه محملش را ملکی و فرقدانی
بجز او که زیر آرد ز فلک کمان رستم
در خاره را گرفته به مصاف هفت خوانی
ز پی قبول طوفش بجز این طلب ندارم
که به فرش خاره افتم ز فراش پرنیانی
مژه پیش ناودانش به جزع چنان بگرید
که ز صحن محرم آرد به درش ز سیل رانی
به درش چنان بنالم که ز غایت ترحم
ز درون ندا برآید که درا، درا، فلانی
ز حدوث چرخ گویم ستمی که دیده باشم
حرمش کند حمایت ز حوادث زمانی
نمطی دگر سرایم سخن از شکر زبانی
که مگر دلی ربایم به فریب دلستانی
ز سوی بهار عمرم به نشیب گشته میزان
چو ز بیم وی بگریم بقمی کنم خزانی
به محبتی فروزم دل زار پیش از آن دم
که نشاند آب پیری تف آتش جوانی
شده کم روانی تن بچشم شراب ذوقی
که ز لب چو زیر آید به بدن کند روانی
ز شب دراز عمرم بجز این طمع نباشد
که برآورم به مهری دم صبح مهرگانی
نکشم ملال کیسه که ز فربهی بدرد
اگر از فضول طبعی نکند مهین دهانی
همه در به موج ریزم ز عطای خان خانان
که محیط کشتیم را نکشد ز بس گرانی
اثر ستاره دارد هنر سحاب نیسان
که محیط و کان نیفتد ز عطاش در زیانی
پی پاس عدل نوعی ز خیال خود هراسان
که نشسته بر در دل همه شب به پاسبانی
زهی از علو فطرت به مراتبی رسیده
که ثنای دور گردت نرسد به همعنانی
به غنا ز فقر رهبر تویی و تویی همین بس
شده سال ها کزین ره نگذشته کاروانی
ز تو زاده همت اما چو تو منفعت نبخشد
بود ار قراضه از کان نکند قراضه کانی
به ولایتی که تازد پی فتح باب عزمت
دم تیغ خون فروشد به خواص زعفرانی
همه خسروان عالم به تو مفخرت نمودند
ز جم و ز کی چه گویم؟ تو به این و آن نمانی
همه قبله های باطل تو چو کعبة المعظم
همه وحی های ناسخ تو چو سبعة المثانی
بگذار تا بسوزم ورق فلک که دیگر
قلمش به حرف کفران نکند سیه زبانی
به تو کوه چون تواند به مصاف دست بردن؟
که هزار جا ببندد کمر از تهی میانی
فتد ار به خوان دشمن ز سر غضب نگاهت
کند از نهیب مغزش به نواله استخوانی
به ثبات و شهرت از تو به مثل چنان نماید
که برند نام عنقا به نشان بی نشانی
به مراتب کمالت نرسد ضمیر اختر
به سر هم ار ببندد درجات آسمانی
به هزار پایه مدحت به کجا رسیده ام من
که به هفت پایه گردون رسدت به نردبانی
ملکا به فضل و همت من و تو چرا ننازیم؟
نه مرا عوض نه قیمت، نه تو را بدل نه ثانی
تو ز من مدیح جویی به سخن فرونمانم
ز تو من نوال خواهم به کرم فرونمانی
به نبشته آستانت ز در تو خوانده بودم
که رساندم ز رفعت به مکان لامکانی
نه کم از خضر دویدم به رکاب دولت تو
که رسید ازان سعادت به حیات جاودانی
نه پس از صبا رسیدم به تو کز قبول خدمت
به غبار پیر کنعان کند آستین فشانی
فتد ار گذار طوطی به شکرستان هندم
به ثنای قند مصری نکند شکر لسانی
چه زیان کشید لطفت که بگفت غیر کم شد؟
چه قصود داشت قدرم که فتاد در زیانی
بنما رهی به لطفم که ز آتش عزیمت
به دماغ و دیده خوابم همه شب کند دخانی
به تو جای خویشتن را به زر و گهر فروشم
که درت مثل نگردد به حدیث رایگانی
همه عیش این جهانی به عنایت تو دیدم
چه عجب اگر بیابم ز تو زاد آن جهانی
تو اگر دهی وگرنه غم و خوشدلی ندارم
که نظر به دوست دارم نه به گنج شایگانی
چو رسد به بحر شبنم ز فنا چه بیم دارم؟
که بقا به دوست یابد چو شود ز خویش فانی
به خدای کعبه دارم ز در خدایگان رو
نه فریب تازه دارم نه دروغ باستانی
بجز این دعا ندانم که جز این ریاست دیگر
که به مقصدت رساند چو به مقصدم رسانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوعاتی چون عشق، جستجوی حقیقت، عظمت خداوند و رابطه انسان با او میپردازد. شاعر از عدم وابستگی به مکانهای مذهبی نظیر کعبه و دیر سخن میگوید و به نوعی به درونیترین معانی عشق و ایثار اشاره دارد. دل شاعر سرشار از غم و درد است، اما در عین حال به زیباییهای آفرینش و رحمت الهی نیز میاندیشد. شاعر در پی رسیدن به حقیقت و دوری از دنیای مادی است و به حیات جاودانی و اتصال به معشوق حقیقی خود، که خداوند است، اشاره میکند. او متوجه است که عشق و وفا به دوستی و انسانیت از مهمترین امور زندگی است و بر اهمیت علم و دانش نیز تاکید میکند. در نهایت، از خداوند طلب یاری میکند تا او را در این مسیر نورانی راهنمایی کند.
هوش مصنوعی: از آنجا که مهارت و هنر من بسیار بیش از حد انتظار است، نمیتوانم خود را محدود کرده و درون چارچوبی قرار دهم. زمانی که به دنبال معنا و مفهوم هستم، مانند بویی هستم که از جام میکشم و لباس تنم را به درد میآورد.
هوش مصنوعی: دل زاهد و برهمن از احساس برتری و خود بزرگبینی پر است. من نه به کعبه نیاز دارم و نه به دیر؛ به همین دلیل، نیازی به تقدیم هدیهای ندارم.
هوش مصنوعی: من اگر به خاطر شوخی و لطیفهها نتوانم به خوبی حرکت کنم، ولی دانش و ارادهام به اندازهای است که میتواند به من کمک کند و مرا به جلو ببرد.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی بیان میکند که سگ نگهبان او در شب به پاهای او وابسته است، اما او خود را آمادهی صید و شکار کرده و به وظیفهی نگهبانی فکر نمیکند. به عبارتی، حال و هوای او بیشتر به سمت شکار و جستجوی هدفی خاص است و نه محافظت از خود یا سرزمینش.
هوش مصنوعی: تعجب نکن اگر خضر (نشانگر زندگی و حکمت) در جستجوی من نبوده باشد، زیرا من در تاریکی زندگی مانند آب زلالی ماندهام.
هوش مصنوعی: من از خواستهام دست نمیکشم و به همین خاطر که راه طولانی است، اگر هم به مقصد برسم، فقط به کاروانی میپیوندم.
هوش مصنوعی: من به سوالهایی که به جستجوی حقیقت میپردازند، اعتماد کردهام و به پاسخ «هرگز مرا نخواهی دید» توجهی ندارم.
هوش مصنوعی: اگر اندکی به آرامی قدم برداری تا وداع کنی، دیگر نمیتوانی برگردی و از آن جا به عقب برگردی.
هوش مصنوعی: غم و اندوهی که به من فشار میآورد را تحمل میکنم، چرا که اگر به درگاهت سجده کنم، سنگینی و سختیاش بیش از این خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر چند که از درد تو به سوی ضعف میروم، اما در دلم سنگین هستم؛ زیرا سایهام را با ضعف و ناتوانی به راهی که تو میروی، میبرم.
هوش مصنوعی: آیا به خاطر خودخواهیت دلت را به درد میآوری؟ بگذار آن آتش شجاعت و سرکشی که با سمندر نمیتواند همخانه شود، خاموش شود.
هوش مصنوعی: اگر من به دور من گلهایی نباشد، از این باغ گلستان میروم، زیرا نسیمی نیست که یاد و خاطرهام را از دلِ این باغ زنده کند.
هوش مصنوعی: وقتی با دوستان خود مشغول نوشیدن شراب هستی، صحبتهای خوش و دلنشین تو به قدری دلچسب است که شعرم در پایان جام دوستان بیان میشود.
هوش مصنوعی: به من توجه کن و در مسیرم کمک کن، زیرا هر چیزی که بخواهی من آن را قبول میکنم. با دوستی آشنا شو که تو خود میدانی چه کسی است.
هوش مصنوعی: کسی که در آسمانها و جهان هستی نورش از هر سو میدرخشد، شایسته است که در نگهداری و پاسبانی از عرش و کرسی، مورد توجه قرار گیرد.
هوش مصنوعی: در بهشت، خانهٔ خداوند به عنوان مکان اصلی آفرینش و شروع زندگی محسوب میشود. درختان آنجا مانند باران در سرزمین وجود میبارند و دنیا همچون سطح آب بر روی عرش دوم قرار دارد.
هوش مصنوعی: زندگی انسان بر اساس زمین و خاک شکل میگیرد و در عین حال، محدودیتهایی دارد. اما با فضیلت و نعمتهای الهی، این محدودیتها میتوانند به وسعتی بیپایان تبدیل شوند و انسان را در مسیر جاودانی قرار دهند.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره شده که در زمانهایی که روحها ضعیف و نیازمندند، وحی الهی به زمین نازل میشود و این نزول مانند بارش آسمانی است که زندگی و انرژی تازهای به دنیا میبخشد.
هوش مصنوعی: تمامی موجودات و منابع عالم به برکت و بخشش او در حال رشد و افزایش هستند، همانگونه که ماه در زمان هلال، به تدریج در حال بزرگ شدن و روشنایی است، نه مانند ماه کامل که در تاریکی پنهان بماند.
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی و مقام شهر بزرگ، که به عنوان مرکز علم و فرهنگ شناخته میشود، اشاره شده است. همچنین از جذابیت و زیبایی چهره بوالبشر، که به نوعی سمبل فخر و اعتبار این شهر است، سخن گفته میشود. در کنار این مسائل، از خانه ام هانی نیز یاد میشود که نمادی از یک مکان مهم و شناختهشده در این بافت فرهنگی و تاریخی است.
هوش مصنوعی: از آب زلال جامها، صفی از بندگان را به خاطر نرمش و لطافت در آن صف، به تعداد جرعهها، میتوان شمرد.
هوش مصنوعی: اگر ماه فرصتی پیدا کند که در چاه قرار بگیرد، دل را به جرم خود میکشد و به واسطه نوری که دارد، ریسمانی فراهم میکند.
هوش مصنوعی: اگر حقشناسان بخواهند مزهی حقیقی آب را بسنجند، هرگز آن را با شراب ارغوانی مقایسه نخواهند کرد.
هوش مصنوعی: در دل بخشش، احساس سبکی و آرامش وجود دارد؛ مانند آبی که در کوزهای به آرامی جریان دارد و روح با طراوتی در بدن به سر میبرد.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که همهٔ خوبیها و نعمتها مانند بادهای شمالی، فراوان و پایدار هستند. همچنین، رنگها و زیباییهای مختلف در این دنیا، شبیه به رنگهای منطقهی یمن، هر کدام به نحوی خاص و دلنشین وجود دارند. در واقع، شاعر به وسعت زیباییها و فضایل اشاره میکند که از هر سو به زندگی انسان میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی نسیم خوشبویی از آنجا بوزد، آیا کسی میتواند همپای مسیحا برود؟ و وقتی صدای پایش به گوش برسد، آیا کسی میتواند از singing و آواز دست بردارد؟
هوش مصنوعی: نوای آسمانی از مکان مقدس او به گوش میرسد و به نوعی، اشتباهات و نواقص زیر سایهی جلال او به صحفهای برای ترجمه تبدیل شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر گناه من، مسجد مقدس از اعتبار افتاده است و به کعبهای که بزرگیاش به آن افتخار میشود، هم لاف قرآن زده میشود.
هوش مصنوعی: زمانی که دامن سیاه به جلوهای زیبا ظاهر میشود، هزاران دل را با جذابیت و ناز خود از آن خود میکند.
هوش مصنوعی: در و دیوار خانهاش پر از هدیههای بهشتی است و فرش درون حیاطش پر از نعمتها و زیباییهای زمین است.
هوش مصنوعی: از بدبختیها دور نگه میدارد صبح و شام او را، چه در حالت افطار کردن و چه در خواندن سورهای خاص.
هوش مصنوعی: پر و بال پرندهای به خاطر عشق او به دام افتاده و به رغم سرنوشت، کبوترش را به آرامش در گلو میسپرد.
هوش مصنوعی: وقتی وجود یک درخت بلند به اعضای خود فخر میکند، در غیاب او، از زبان مصر نالهای میبرد؛ در حالی که خود را بدون هیچ زبانی نمیبیند.
هوش مصنوعی: در انتهای آسمان، به خاطر ترس، عرش به لرزه درمیآید و خورشید که به رنگ سرخ درآمده است، با شوق و شادی به سمت کوی تو میآید.
هوش مصنوعی: تمام سوارکاران سریع به پای او تعظیم میکنند، زیرا او به حدی از توانایی رسیده که به راحتی کنترل خود را از دست نمیدهد.
هوش مصنوعی: زمینش از جادوی مرکب سلیمان پاک شده و در هوایش نفسهای کیانی به مشام میرسد.
هوش مصنوعی: در اینجا به وصف زیباییهای طبیعت و فضایی الهی اشاره شده است. فضایی که به خاطر رحمت و برکتها، به شکل شگفتانگیزی پرنور و با شکوه است. مکانهایی که در آن، وجود یک فرشته یا موجودی آسمانی و ستارهای درخشان حس میشود و به تصویر میآید. این فضا احساس آرامش و زیبایی عمیق را به روح منتقل میکند.
هوش مصنوعی: جز او هیچکس نمیتواند مانند رستم که کمانش را از آسمان آورده، به جنگ با چالشهای سخت و هفتخوان برود.
هوش مصنوعی: من جز این خواستهای ندارم که زیر پای محبوبام بیفتم و او را به اندازهای دوست داشته باشم که خود را به خاک بیفشانم.
هوش مصنوعی: مژههای او به قدری گریان است که اگر به ناودانی بمانند، آنقدر اشک میریزند که از حیاط مناسب وارد خانهاش میشوند و مثل سیل جاری میشوند.
هوش مصنوعی: میخواهم آنقدر به در خانهاش ناله کنم که از شدت دلسوزی، صدایی از درون به گوش برسد که بگوید، بیایید، فلانی!
هوش مصنوعی: به این معنی است که من از بدیهای گردش زمان میگویم، چرا که شاهد مظلومیت و حمایتی بودهام که در برابر حوادث روزگار از حرم و مقدسات انجام شده است.
هوش مصنوعی: به زبانی جدید شعری میسازم که از شیرینی کلمات بگوید، بلکه بتوانم دل کسی را با نیرنگی به دست آورم.
هوش مصنوعی: از آغاز بهار عمرم به سمت پایین افتاده است و چون از ترس دوران پیری اشک میریزیم، من نیز به حالتی خزانی دچار میشوم.
هوش مصنوعی: قبل از آن که پیری به سراغم بیاید و جوانیام را از بین ببرد، میخواهم به محبت دلی دلشکستهام را پر کنم.
هوش مصنوعی: وقتی شراب به لبانم میرسد و طعمش را میچشم، به نوعی از زندگی و نشاط سرشار میشوم که حس میکنم جان تازهای در بدنم دمیده میشود.
هوش مصنوعی: از شب طولانی عمرم فقط این آرزو را دارم که با عشق و محبت در صبحی روشن از خواب بیدار شوم.
هوش مصنوعی: اگر دلم را خالی نکنم از غم و اندوه، کیسهام به خاطر سنگینیاش پاره میشود. اگر کسی با زبان بیموردش مرا ناراحت نکند، شاید بتوانم از این بار سنگین رهایی یابم.
هوش مصنوعی: همه به خاطر بخششهای زیاد خانها در حال غرق شدن در مشکلات هستیم، زیرا فشار و سختی این وضعیت باعث میشود که توان تحمل ما کم شود.
هوش مصنوعی: هنر و زیبایی ابرهای ماه آوریل مانند تأثیر ستاره است، به طوری که فضایی که این ابرها در آن حرکت میکنند، هیچگاه از لطف و بخشش آنها خالی نمیماند و آسیب نخواهد دید.
هوش مصنوعی: در پی حفظ عدالت، نگران از خیال خود، که شب را در دل نشسته و مراقب است.
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که به درجاتی از تواضع و بزرگی رسیده است که هیچ ستایشی از او به اندازه عظمت وجودش نمیرسد و نمیتواند حق او را ادا کند.
هوش مصنوعی: از ثروت و بیپولی، تو رهبر هستی و این برای تو کافی است. سالها گذشته، اما هیچ کاروانی از این راه عبور نکرده است.
هوش مصنوعی: از تو اراده و تلاش زاده شده، ولی اگر تو سودی نبخشیدی، حتی یک ذره از معدن هم ارزش نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: به سرزمینی که با قدرت و عزت وارد میشود، شمشیرش خون را به ویژه برای افراد خاصی میریزد.
هوش مصنوعی: تمام پادشاهان دنیا به تو افتخار میکنند و من نمیدانم از جم و کی بگویم. تو همچنان برتر از این و آن خواهی ماند.
هوش مصنوعی: همه راههای نادرست تو، مانند کعبهای که بزرگترین قداست را دارد؛ همه نداهای جدید تو، همانند سورههای تکراری قرآن هستند.
هوش مصنوعی: اجازه بده بسوزم، زیرا دیگر زمان آن رسیده که آسمان نتواند با نوشتن کلمات ناپسند، سیاهی کلام مرا بیشتر کند.
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است که کوه به جنگ تو بیفتد، در حالی که هزار نقطه برای فرود آوردن ضربهاش دارد و در دلش تهی است؟
هوش مصنوعی: اگر دشمن با خشم به تو نگاه کند، نگاهش مانند ضربهای از مغز به استخوان تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: ثبات و شهرت تو چنان است که مانند نام پرندهای افسانهای (عنقا) بدون هیچ نشانی میدرخشد و شناخته میشود.
هوش مصنوعی: هرگز درک عمیق و کمال تو به درجههای بالای آسمان نمیرسد، حتی اگر زینتهای آسمانی را به هم ببندی.
هوش مصنوعی: من با هزاران ستایش و تعریف به کجا رسیدهام، که تو به هفت پایه آسمان هم با نردبانی دسترسی پیدا کردهای.
هوش مصنوعی: چرا ما به برکت و تلاش خود، بر خود نبالیم؟ نه من چیز باارزشی دارم، نه تو چیزی به عنوان جایگزین.
هوش مصنوعی: تو از من ستایش میکنی، اما من نمیتوانم برای تو از سخن کم بگذارم. من از تو لطف و generosity میطلبم، اما تو دریغ نمیکنی.
هوش مصنوعی: در نوشتهای که بر در آستان تو بود، خوانده بودم که به واسطهی بلندای تو به جایگاهی غیرقابل تصور رسیدم.
هوش مصنوعی: من در پیگیری و خدمت به خوشبختی تو مثل خضر (نماد زندگی پایدار و جاودان) دویدم و به لطف تو به زندگی ابدی و سعادت دست یافتم.
هوش مصنوعی: من نه از نسیم صبحگاهی به تو رسیدم، بلکه از پذیرفتن خدمت به خاک پیر کنعان به اینجا آمدهام و این نشان میدهد که چقدر برای تو ارزش قائل هستم.
هوش مصنوعی: اگر طوطی به سرزمین شکر هند برود، هرگز به خوبی قند مصری حرف نخواهد زد.
هوش مصنوعی: لطفت چه آسیبی دید که دیگران گفتند کم شده است؟ منظور از این همه بدیکردن با من چه بود که به این مرحله از آسیب رسیدم؟
هوش مصنوعی: به من راهی نشان بده که با لطف و محبت تو باشد، چرا که فکر و خیال سفر دائم مرا آزار میدهد و باعث میشود که شبها خواب آرامی نداشته باشم.
هوش مصنوعی: من جای خودم را به قیمتی بالا به تو میفروشم، چون در وجود تو هیچ چیز دیگری مانند تو پیدا نمیشود.
هوش مصنوعی: تمام لذتهای زندگی دنیا را به لطف تو تجربه کردم، چه عجیب است اگر از تو توشهای برای جهان دیگری پیدا کنم.
هوش مصنوعی: اگر تو عطا کنی، مشکلی ندارم؛ چون خوشی و اندوه را در کنار هم تجربه میکنم. من فقط به دوستیات نگاه میکنم و نه به ثروت و دارایی.
هوش مصنوعی: وقتی که به عمق وجودم مینگرم و به زوال و فنا فکر میکنم، از هیچ چیز نگران نیستم. زیرا در دوستی و عشق، جاودانگی و ماندگاری واقعی پیدا میشود وقتی که از خودمان بگذریم و فانی شویم.
هوش مصنوعی: به خدای کعبه ایمان دارم و به درگاه او روی میآورم. نه به فریبهای جدید وابستهام و نه به دروغهای قدیمی.
هوش مصنوعی: جز این دعا نمیدانم که چه راهی دیگر میتواند مرا به هدفم برساند، وقتی تو مرا به مقصدم برسانی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غم تو خجسته بادا، که غمیست جاودانی
ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی
منم آنکه خدمت تو کنم و نمیتوانم
تویی آنکه چاره من نکنی و میتوانی
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
که ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی
دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری
که خبر نبود دل را که تو در میان جانی
ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز میطپیدم
[...]
به صبا پیام دادم که ز روی مهربانی
سحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی
چو رسی به آستانش ز ادب زمین ببوسی
ز من ای صبا پیامی بدهی بدو نهانی
سر زلف مشکبارش به ادب مگر گشایی
[...]
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان
[...]
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.