عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست
یاد تو مونس دل و ورد زبان ماست
در محنت فراق تو خون شد دل و هنوز
مهر تو در میان دل خون فشان ماست
بگذر به تربتم که پس از ما هزار سال
بر خاک ره نشسته سرشک روان ماست
گفتم بگویم از غم دل با تو، عقل گفت
آنجا که عشق اوست چه جای بیان ماست
حقا که در میان ننهم با زبان خویش
رازی که در میان تو و در میان ماست
دیدم یقین به سرّ دهانت نمیرسد
چندان که منتهای کمال گمان ماست
ناصر وفای عهد نماند به هیچ باب
هر چند اگر جفای تو در خون جان ماست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عواطف عمیق و خالص شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از سالها آرزو و امیدی که به یاد معشوق داشته سخن میگوید و احساسات عمیقش را در فراق او توصیف میکند. دلش به خاطر جدایی از معشوق میسوزد و او را مونس دل و زبانی برای گفتن غمها میداند. شاعر از دوست میخواهد که به یاد او بگذرد، چون اشکهایش بر خاک نشسته و هنوز عشق او در دلش جاری است. او بیان میکند که در این مسأله، عقلش به او میگوید که بیان احساسات عشق در اینجا لازم نیست. شاعر همچنین به چالشهای وفاداری و جفای معشوق اشاره میکند و در نهایت نشان میدهد که عشق و عاطفهاش به معشوق فراتر از بیانهای معمول است.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که فکر تو در زندگی ما وجود دارد و یاد تو برای ما آرامش دل و البته کلامی همیشگی شده است.
هوش مصنوعی: در سختی دوری تو، دل به درد و زخم تبدیل شده و هنوز عشق تو در دل ما جاری است.
هوش مصنوعی: به آرامی از کنار مزار من بگذری، چرا که بعد از گذشت هزار سال، اشکهای ما بر این خاک جاری شده است.
هوش مصنوعی: گفتم که درد دل خود را به تو بگویم، اما عقل به من گفت در جایی که عشق او وجود دارد، چه نیازی به بیان احساسات است؟
هوش مصنوعی: واقعا من این راز را که بین تو و من وجود دارد، با زبانی که دارم به میان نمیآورم.
هوش مصنوعی: دیدم که هیچگاه به عمق راز زبان تو نمیتوانم پی ببرم، چرا که آنچه ما به عنوان بالاترین حد کمال فرض کردهایم، به هیچ وجه قابل دسترسی نیست.
هوش مصنوعی: وفاداری ناصر در هیچ شرایطی باقی نمانده است، حتی اگر بیوفایی تو به جان ما آسیب زده باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست
ما عشق باز صادق و او عشق دان ماست
آنجا که دست ماست درو حلقه زان اوست
وانجا که پای اوست سر و سجده زان ماست
هر دل که زیر سایهٔ زلفش نشان دهند
[...]
تا زندهایم، یاد لبش بر زبان ماست
ذکرش دوای درد دل ناتوان ماست
گر فتنه میشویم بر آن روی، طرفه نیست
زیرا که یار فتنهٔ آخر زمان ماست
گیرم که مهر او ز دل خود برون برم
[...]
دولت قرین دولت صاحبقران ماست
دنیا به کام پادشه کامران ماست
سلطان اویس آنکه صفات جلال او
بیرون ز حد وهم و خیال و گمان ماست
ای آنشهی که گر تو بگوئی روا بود
[...]
آن سرو راستی مگر از بوستان ماست
و این روی همچو گل مگر از گلستان ماست
آمد نسیم صبح که آرام جان رسید
گویی که بوی زلف بت دلستان ماست
آورد نکهتی به دماغ و دل ضعیف
[...]
شور جهان ز شکر آن دلستان ماست
دل ارغنون و روی تو چون ارغوان ماست
من در تو خود کجا رسم؟ ای یار نازنین
کان جا که آستان تو آن آسمان ماست
بی نام و بی نشان نبود در بسیط دهر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.