گنجور

 
ناصر بخارایی

رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب

چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب

محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما

محمل بر آب دیده ببستیم چون حباب

اشکم در آستین شد و می‌گیردم عنان

کارم به پا فتاد و گران می‌رود رکاب

ای دیده دردسر مده و آب ما مریز

هجران نه آتشی ست که ساکن شود به آب

ایمن نی‌ام ز فتنهٔ چشمت که می‌کند

یک انقلابِ چشم تو صد گونه انقلاب

این زهر فرقتی که چشیدم به جای می

سوزی ست در دلم که جگر می‌کند کباب

چون روز هجر یاد وصال تو می‌کنیم

گویا که دیده‌ایم مگر خواب خوش به خواب

در دوزخ ار نسیم تو باشد، زهی نعیم

در جنت ار فراق تو باشد زهی عذاب

ناصر دعای خصم مگر د رتو کار کرد

یا رب مباد دعوت بدخواه مستجاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز

دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب

چشمه‌ست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟

[...]

مسعود سعد سلمان

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

ای تیغ تو کشیده ترا ز تیغ آفتاب

ای نجم دین و از تو به کفر اندر اضطراب

با همت تو وهم نداند برید راه

با هیبت تو دهر نیارد چشید خواب

حکم ترا مطیع بود روز و شب فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه